روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

‏وَالْعَصْرِ
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَات وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
.
.
یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا
.
.
✔ اگه دوست داشتید اینجارو بخونید :)
✔✔ اگه رمزو خواستید پیام بدید، در خدمتم :)

نویسندگان
پیوندهای روزانه

۱۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

+بعد قرنی نشستم جلو تی وی و دارم به اموراتم رسیدگی می کنم. هر از چند گاهی سرمو می گیرم بالا و یه نگاهی بهش می ندازم...
شبکه ی آموزش صبحی دیگر پخش می کنه. به مناسبت یلدا کف زمین کلی انار گذاشتن و بعضی از این انارا رو هم شکافتن، یه سری از دونه های انارو ریختن کف زمین.
 بعد این اسراف نیست؟ این کار خوبیه؟ الان دکور برنامه شون خیلی قشنگ شده؟ الان ملت میگن وای وای چه ایده ی نابی... چه ابتکار عملی؟ واقعن ینی چی این حرکات؟
مهمون دعوت کردن تو برنامه شون... خواننده س. نمی دونم سوال مجری برنامه چی  بود ولی جواب مهمون این بود که " صدای پدرم انقد خوب بود که وقتی یه بار داشت می خوند اون طرف یه زن حامله بهش فشار اومده بود و داشت بچه شو به دنیا می آورد."  من دیگه حرفی ندارم واقعن. 😂
+ اینا خجالت نمی کشن واقعن با این فیلم ساختن شون؟ عوامل سازنده ی سریال ماه و پلنگو می گم. 
من از گونه ی رمان های میم مودب پور کلن 2 مورد خوندم. اونم دوستام بهم دادن که بخونم. اون موقع ها معتقد بودم این تیپ نویسنده ها یه سری عقده دارن که تو کتاباشون سعی می کنن این عقده ها رو تخلیه کنن. الان همین نظرو در مورد نویسنده ی این سریال دارم.
  • خانوم فاف

زندگی سیبی ست...

گاز باید زد با پوست :)))



+شاهکار نوه ی فامیل :)

  • خانوم فاف

.

.

تا حالا چوب این رنگی دیده بودید؟

همین یه ذره 45 هزار تومن.

خارجکیه.

کمرم شکست.

این فقط یکی از رنگ های آبنوس دوست داشتنیه.

خدا کنه بتونم آبنوس آبی هم بخرم.

ینی میشه؟

.

+ خدا جون دمت گرم با این چوبایی که خلق کردی.

++ من تا همین دو سال پیش فکر می کردم فقط چوب قهوه ای داریم.

  • خانوم فاف

از یه هفته پیش با بچه ها قرار گذاشتیم امروز بریم بیرون.
دیروز دو تن از عمه جات زنگیدن که میایم خونه تون.
ما تمام تلاشمونو کردیم که قرارمون سر جاش بمونه.
البته قرار از وعده ی ناهار به صبحانه تغییر ماهییت داد.
بعد صب بیدار شدم می بینم عه برف اومده. 
بعد با خودم فکر می کنم که حالا چه خاکی به سرم بریزم. (با توجه به یه سری شرایطی که نمی تونم بگم)
بعد تصمیم می گیرم اتاقو  که انگار توش بمب منفجر کردم مرتب کنم.
بعد یکم مرتب می کنم می بینم اصن حسش نیس.
افرادی که قراره باهاشون برم بیرون هم همه شون خوابن.
ساعت 10 و نیم قرار داریم... به قرار نمی رسیم.
هیشکی هم پاسخگو نیس.
وضع اتاق هم از قبلش بدتر شده.
بعد دیدم چه کاریه که حرص بخورم... به جاش یه دونه از آبنبات چوبیایی که بابام برام خریده رو می خورم.
قرمزشو پیدا نکردم... مجبور شدم سبزشو بردارم.



* برا عکس خیلی زحمت کشیدم... کلی هم یخ کردم.😥 اصن ایده های ناب ازم می باره 😩
** آبنبات چوبیم داره تموم میشه... من هنوز به نتیجه ای نرسیدم... اونام همچنان خوابن 😡😒

*** آبنباتش از این آدامس داراس... ولی خیلی بد مزه س آدامسش... قدیما خوشمزه تر بود 😐

  • خانوم فاف

هم رسیدن رو دوست دارم... هم ازش می ترسم.

مشکل اینجاست که نمی دونم وقتی برسم چه اتفاقی میفته. اون موقع هم همه چی همین جوریه که من الان فکر می کنم؟

مطمئن نیستم... ولی فکر کنم با همه ی اشتیاقی که برای رسیدن دارم، به خاطر اون ترسی که ته دلم هست هیچ وقت قاطع نمیگم که می خوام.

شاید واسه همینه که یا نمی رسم... یا خیلی دیر میرم.



  • خانوم فاف

نه که برا من فرق بکنه ها... ولی این انصاف نیست امروز انقد شبیه جمعه باشه، ولی جمعه نباشه. تازه فردا جمعه بشه.😐😐

+این اسنک جدیدای لینا یه اتفاق سرکاریه خوشمزه ی سرگم کننده ایه.

کلن با حاله دیگه.... امتحان کنید 😎


  • خانوم فاف
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۸:۲۵
  • خانوم فاف

لحظه ی ورود به کربلا فقط می تونستیم خدا رو شکر کنیم به خاطر اینکه رسیدیم. یکم باور کردنش برام سخت بود.
بعد اذان مغرب بود که روبه روی باب راس الشریف  تو خیابون شهداء نشسته بودیم. منتظر بودیم تا یه بنده خدایی بیاد و جای خواب رو برامون درست کنه. تو اون مدتی که کنار خیابون نشسته بودیم یه خانواده ی اصفهانی اومدن سمت مون و گفتن ما تو یه خونه هستیم و خیلی خوبه. بیاید با ما بریم. چون راهشون دور بود قبول نکردیم.
چند دیقه بعد دو تا پسر جوون اومدن سمت مون.
پشت تل زینبیه یه محوطه ای هست که ایرانی ها یه موکب بزرگ می زنن هر سال.( انشاءالله قراره تو اون محوطه صحن عقیله ی بنی هاشم رو بسازن تل زینبیه قشنگ میفته وسط صحن.) اون بنده خدایی که منتظرش بودیم قرار بود جای خواب ما رو تو همون موکب درست کنه. اون دو تا پسر هم تو اون موکب بودن. اومدن جلو گفتن ما داریم میریم. دو تا کارت داریم. همینجا بمونید ما میایم کارتامونو میدیم به شما. همین که رفتن اون بنده خدایی که گفتم اومد و گفت تو چادرا اصلن جا نیس. براتون تو محوطه جا گرفتم. بعدش کلی منتظر پسرا شدیم که ازشون تشکر کنیم. ولی هر چقدر وایستادیم نیومدن و انقد خسته بودیم و سردمون بود که مجبور شدیم بریم.
رفتیم داخل و جور شد که بریم داخل چادرها.
کربلا که رسیدیم مریضی من شدید شد و یه سری مشکلات دیگه هم پیش اومد که رسمن افتادم.
شبی که رسیدیم رفتم بهداری ای که تو موکب بود. یه سری بهم آنتی بیوتیک و شربت و اینا دادن. ولی فایده ای نداشت.
شب دومی که تو کربلا بودیم یه خانومی رو آوردن تو چادر ما و گفتن همسر این خانم از صب حالش بد شده و نمی تونه پاهاشو تکون بده. بنده خدا خیلی حالش بد بود. پرسیدم دفعه اولیه که اومدی کربلا؟ گفت آره. گفتم خوب میشن شوهرتون. نگران نباشید.خاصیت کربلا همینه.
شب سوم هم یه خانم جوونی که با یه نوزاد سه چهار ماهه اومده بود کربلا اومد تو چادری که ما بودیم. می گفت از قم اومدن و تا کربلا مشکلی نداشته... ولی از وقتی رسیده کربلا اشکش در اومده و دعا می کرد زودتر صبح بشه که برن.
حال منم شب آخر به وخیم ترین حالت ممکن خودش رسیده بود و دوباره دکتر لازم شدم. دختر عمه هم با یکی دو درجه ارفاق نسبت به من حال خیلی خوبی نداشت.
با همه ی اینا، شرایط ما تو کل این سفر خیلی خوب بود نسبت به خیلی ها. یه جاهایی واقعن شرمنده میشدم از مردمی که شرایط خیلی سختی دارن.
تو کربلا به خاطر ازدحام جمعیت خیلی نمیشد سمت حرم رفت و ما ترجیح می دادیم از دور سلام بدیم. خیابون های اطراف حرم پر بود از دسته های عزاداری و موکب هایی که غذا می دادن. 





مدت زمان: 30 ثانیه 


سه شب کربلا موندیم و روز سوم پیاده تا خارج شهر کربلا اومدیم و از اونجا ماشین گرفتیم به سمت نجف.


  • خانوم فاف

شنبه، روز سوم و آخری بود که پیاده روی می کردیم. تا نزدیکی های عمود 700 رفتیم و صبحونه مونو خوردیم و بعد ماشین گرفتیم و تا عمود 1000 با ماشین رفتیم. از اونجا به بعد هم تا عمود 1425 رو پیاده.
عربا به شدت خوشحال میشدن وقتی می فهمیدن ما ایرانی ایم. اونایی که خجالتی نبودن میومدن جلو و با زبون بی زبونی شروع می کردن به حرف زدن. اونایی هم که خجالتی بودن همه ش نگاهمون می کردن.
اونروز برای نماز ظهر رفته بودیم تو یه موکب ... یه خانم عراقی ای اول از فاصله ی دور سر صحبتو باز کردن. ما تقریبن هیچی نمی فهمیدیم. حرف زدنمون خیلی با مزه بود. با بدبختی حرفاشو بهمون می فهموند.یواش یواش اومد جلوتر. فهمیدیم خونه ش کربلاس و یه دختر داره که دکتره. ازمون پرسید که تنها اومدیم. من گفتم بابام هم همراهمونه. فکر کرد که ما دو تا خواهریم. حالا این وسط صداقت ما هم گل کرده بود... می خواستیم بگیم که دختر دایی دختر عمه ایم و به همراه بابای من رفتیم کربلا. آقا ینی نمی دونستم تو اون لحظه بخندم یا گریه کنم. یهو یاد جمله ی " فداها خالها" ی مستر ایمان تو یکی از کامنتا افتادم (البته یه خورده تحریف شده یادم اومد). به خودم اشاره کردم گفتم اب... بعد به دختر عمه م اشاره کردم گفتم خالو خالی. که خانومه خندید گفت هاااا خالو خالی (اونجا هم نفهمیدم تلفظ صحیحش چیه😆). بالاخره خانومه نسبتمونو فهمید. تو اون لحظه حس می کردم خیلی کار مهمی انجام دادم. در حد خنثی کردن بمب حتی 😂😂
آخرش هم با بدبختی بهمون یه آدرس داد تو کربلا و گفت وقتی رسیدیم کربلا بریم به اون آدرس.
 کلن99درصدشون دوست داشتنی بودن. یه درصدی هم بودن که یکم ایرانی اینجوری ایرانی اونجوری می گفتن که خب مهم نبود. چون واقعن حق داشتن... بعضی از این خانومای ایرانی صدای منم در آورده بودن. :))))
.
اینم مداحی ای بود که تو یکی از موکبای بین راه پخش میشد... قبلن هم گفتن آدم نمیدونه باید با این سینه بزنه یا چی واقعن؟ 😎





مدت زمان: 20 ثانیه 


 تو این موکبی که فیلمشو گذاشتم یه خانومی داشت نماز می خوند... یکم قبله رو اشتباه وایستاده بود. یه خانم دیگه ای که مسئول موکب بود اول رفت از پشت دستاشو گرفت چرخوندش سمت قبله. بعد در حالی که داشت سینه میزد حدود یه متر اونطرف تر سجاده انداخت. بعد اون خانومه که نماز می خوند رو در حالت رکوع یه متری جا به جا کرد آوردش رو سجاده. من که خنده م گرفته بود. خود خانومه هم سر نماز داشت می خندید. خانوم موکب دار هم خیلی جدی هم سینه می زد ... هم حواسش به مهموناش بود. :)


.

غروب شنبه بود که رسیدیم به کربلا...

  • خانوم فاف

183 تا عمود تو شهر نجف هستش که بعد از شمردن اونا تازه می رسیم به اولین عمود جاده ی نجف به کربلا.
ما تازه روز 5 شنبه موکب های خود عراقی ها رو دیدیم.
میوه... غذا ... چای و قهوه و آب ... نون. همه چی میشد پیدا کرد.
قیمه نجفی
.

.
از این آب های یه نفره ی عراق
.
.
چایی (ازمون می پرسیدن که چایی ایرانی بریزم یا عراقی)
.
.
بچه های کوچیکی که دستمال می دادن
.
.
اینجا نون تازه و داغ می دادن به ملت
.
.
بچه هایی که سینی می ذاشتن رو سرشون و از زوار پذیرایی می کردن
.
.
یه بچه ی گوگولی
.
.
سیم کشی برق شهر نجف :))
.
.
اذان ظهر بود که ما از شهر نجف خارج شدیم.
عمود اول
.
.
غذا خوردن مون ساعت مشخصی نداشت. به هر موکبی می رسیدیم که به نظرمون مواد غذایی هیجان انگیزی داشت می رفتیم سراغش.
وای فای هایی که همراه اول مرتب تبلیغشونو می کرد، عملن فقط به درد جرز لای دیوار می خوردن و ما حتی یه نفرم ندیدیم که بتونه کانکت بشه.
.
.
 شب اول تا نزدیکی های اذان مغرب راه رفتیم و با غروب آفتاب دنبال یه جایی می گشتیم که شب رو اونجا بخوابیم.
.
.


موکبی که شب اول توش خوابیدیم به شدت سرد بود و اولین نشونه های سرما خوردگی در اینجانب هویدا شد.
 

نکته ی جالب این بود که خانومای ایرانی همین که به آب می رسیدن شروع می کردن به شستن لباساشون.
واقعن در شگفت بودم از این همه انرژی ای که داشتن... رسمن گند انرژی رو در آورده بودن. بعد سوال دیگه ای که برام پیش اومده بود این بود که لباساشون کی خشک میشد... شبا واقعن سرد بود اونجا 😕
ینی از دست کارایی که می کردن یه وقتایی اشکم در میومد. :|
.
روز دوم اصلن حالم خوب نبود... به زور خودمو می کشوندم. نزدیکای اذان ظهر بود که دیگه افتادم. فک کردم که همه چی تموم شد و از اینجا به بعد باید سواره بریم سمت کربلا. حالا خودم هیچی... عذاب وجدان اینکه هم سفرام به خاطر من مجبور بشن دست از پیاده روی بکشن داشت منو میکشت.
بابام که حالمو دیدن بهم یه کدیین دادن و گفتن برو بخواب. یه ساعتی خوابیدم و حالم خوب شد. بعدش هم به زور غذا به خوردم دادن. 😐 وسایلمم تا آخر سفر ازم گرفتن و گفتن تو بدنت ضعیفه. خودتو بیاری کفایت می کنه. 😔
.
.
.
یه جا نارنگی می دادن... یکی برا خودم گرفتم ... یکی برا بابام . رسیدیم سر قرار دیدم بابام کلی نارنگی خریده :) (فوتو اولی بای دخترعمه... دومی بای می😊)
.
.


 آبگوشت ایرانی می دادن که من نخوردم طبیعتن :)
.

.
انقد فلافل خوردم که حالم از هرچی فلافله بد میشه 😐
.
.
.

یکی از موکب های توزیع فلافل :))
.
.
قهوه تو پیاله می دادن... به طرز عجیبی پیاله هاشونو تو ظرف آب هم نمی نداختن. زیادی دیگه دهنی بودن :))
.
.
جایگاه ساخت قهوه
.
.
گوسفندی که داشت پیاده می رفت تا قربونی بشه
.
.

شب دوم تا عمود 603 جلو رفتیم.
 به پیشنهاد دختر عمه قرار شد که تا عمود 1000 رو با ماشین بریم و روز شنبه از عمود 1000 تا شهر کربلا رو پیاده بریم. منم چون کوله و وسایلم دست بابام بود داشتم از خجالت آب میشدم از این پیشنهاد استقبال کردم. (البته گفتم الان بریم جای خواب پیدا کنیم و فردا صب اول وقت ماشین بگیریم. چون اگه می خواستبم اون موقع بریم تا برسیم به عمود هزار دیگه جا برا خواب گیر نمیاوردیم. ولی کسی به حرفم گوش نکرد 😐)
به سختی یه اتوبوس پیدا کردیم و سوار شدیم. ولی به قدری ترافیک بود که بعد از حدود یه ساعت رسیدیم به عمود 639 و اونجا راننده ی اتوبوس تمام مسافرا رو پیدا کرد. مجبور شدیم کلی راه بریم تا یه جای خواب پیدا کنیم. یه جا شام باقالی پلو میدادن با ماست. انقد خسته و گشنه بودیم که با ولع در عرض دو سوت غذامونو خوردیم.
.
.
دم عمود 663 بود که یه جا برای خواب پیدا کردیم. شب خیلی عجیبی بود. یه سری مسافرایی بودن که پیاده از نجف اومده بودن ... یه سری مسافرایی بودن که سواره از نجف اومده بودن و به خاطر ترافیک مجبور شده بودن شب رو بین راه بمونن. یه سری هم مسافرایی بودن که داشتن از کربلا پیاده برمیگشتن (به خاطر نبودن وسایل نقلیه ی عمومی)
اون شب صحرای محشرو با چشمای خودم دیدم. تا خود صبح صداهای عجیب میومد. جمعیت یک لحظه از تو جاده قطع نمیشد. تنها فرقش با محشر این بود که میگن اونجا آدم زن و بچه و همه رو فراموش می کنه. ولی اینجا همه به هم رحم می کردن. به هم جا می دادن برای خواب. جز دم و دستگاه امام حسین (ع) کجا میشه یه همچین صحنه هایی رو دید؟


  • خانوم فاف