روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

‏وَالْعَصْرِ
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَات وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
.
.
یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا
.
.
✔ اگه دوست داشتید اینجارو بخونید :)
✔✔ اگه رمزو خواستید پیام بدید، در خدمتم :)

نویسندگان
پیوندهای روزانه

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۵
  • خانوم فاف

1. ما دیروز ظهر رسیدیم مشهد. تو راه از کویر که می گذشتیم دو تا حس حسرت و ذوق رو کنار هم داشتم. این شهر دو ساله که برام با شهراهای دیگه فرق کرده. بعد تهران و مشهد این سومین جایی که وقتی ازش رد میشیم حس غربت ندارم. :)
2. بین راه، تو یکی از این استراحت گاهای بین راهی نگه داشتیم. بابام رفت یه آبی به دست و روش بزنه ما هم تو ماشین بودیم که یه آقاهه همین جوری که داشت آشغالا رو از زمین برمی داشت بلند بلند هم فحش میداد. فحش میدادا. یه دونه ش هم قابل گفتن نیست. اولش خنده ام گرفته بود از حرفاش. ولی بعدش خیلی ناجورتر شد. کلی خجالت کشیدم از حرفایی که تو جمع خانوادگی همه مون مجبور بودیم بشنویم. :|
من که آشغال رو زمین نمی ریزم. ولی همون جا تصمیم گرفتم بازم آشغال نریزم.  :||
3. تمام مسیر خودمو کشتم که بشینم پشت فرمون. یه جوری که آخرش همه بهم می خندیدن. انگار که خل باشم. از اونجایی که معتقدم "ماشین که دادنی نیست، گرفتنیه" تمام راه های ممکن رو امتحان کردم. ولی خب همه ش شکست خورد. دو دیقه هم نتونستم بشینم.
خب وقتی میگم می تونم، ینی می تونم دیگه. چرا هیشکی بهم اعتماد نمی کنه؟!
کلن این ماشینه رو بهم نمیدن. یه بار تو همون تهران با زور و بلا گرفتمش. :|
4. دیشب برای نماز مغرب رفتیم حرم. تو صحن انقلاب یه جایی پیدا کردم و نشستم. منتظر بودم اذان بگن و طبق عادتم، به شدت حواسم به آدمای دور و برم بود. سه تا پسر بچه که بزرگ ترینشون نهایت 12 یا 13 سال داشت از جلوی صف ما رد شدن و یه چیزی پرت کردن طرف دختری که سمت راست من نشسته بود.خودش متوجه نشد. اولش تو باغ نبودم. گفتم چه حرکتیه آشغال پرت می کنن طرف ملت. ولی برای بار دوم که رد شدن و یه کاغذ کوچیک مچاله شده ی دیگه پرت کردن طرف یه دختر دیگه تازه دوزاری کجم افتاد که دارن شماره میدن و از حرکت شون ناخودآگاه خنده م گرفت. اونا هم دیدن که خندیدم. دختر دومی یکم کم سن و سال تر از اولی بود. متوجه کاغذ شد و زودی بازش کرد. بعدش هم تو مشتش قایمش کرد. مامانش فهمید و به زور خواست کاغذو ازش بگیره و دختره مقاومت می کرد. باز بیشتر خنده ام گرفت از حرکت این مادر و دختر. در نهایت مامانه موفق شد کاغذو بگیره. :)))))
به دختر بغلیم گفتم به شما هم شماره دادن. خندید و گشت دنبالش. ولی پیداش نکرد.
پسرا باز از جلومون رد شدن و این دفعه فکر کردم یکم اخم کنم که اثر اون خنده هه از بین بره. از اونجایی که اخمم با خنده قاطی شد فقط به درد عمه ی خودم می خورد و پسره با پررویی برگشت بهم گفت "بگو کاغذو باز کنه" منظورش دختر بغل دستیم بود. 😂😂
داشتم فکر می کردم کاش میس واو اینجا بود و دوتایی می رفتیم سراغ بچه ها و یکم امر به معروف شون می کردیم و یه سوژه خنده ای هم برا خودمون می ساختیم که یه خانمه اومد جلوم نشست گفت "سلام". جوابشو دادم. گفت "من پلیسم. تو این برگه ها که بچه ها انداختن طرفت چی بود؟؟" 😂😂😂😂😂😂😂😂
باز خنده م گرفت. گفتم خانم بیا برو. پلیس چیه؟!
خیلی اصرار داشت که به من ثابت کنه که پلیسه. گفتم خب کارتتو ببینم. گفت "تو حرم نمیشه، شلوغ میشه اگه کارت داشته باشیم. ولی همکارم هست." نفهمیدم همکارش این وسط دقیقن به چه دردی می خورد ولی خب خودش فکر می کرد که به درد می خوره.😄😄
خلاصه که گیر داده بود تو برگه چی بود. می گفت "بعضیا می خوان اخاذی کنن. من باید بگیرمشون. ولی باید مدرک داشته باشم"😂
گیر داده بود به من که به تو برگه دادن، اگه ندادن پس چرا خندیدی؟" استدلالش هم خیلی پلیسی و هوشمندانه بود اتفاقن😂
دیگه گفتم بنده خدا خیلی پیگیره. بذا بگم شماره دادن خیالش راحت بشه.  وقتی گفتم بی خیالم شد و رفت. 😂

4.میس واو جان ما رسیدیم. حالا اینجا چشم انتظارم تا تو هم بیای و این بار تو مشهد یه خاطره ی خوب دیگه بسازیم. 😊
5. بعد چند ماه که هیچی حالمو خوب نمی کرد، اینجا حالم خوب شده. خیلی خوب. سبک شدم. یه بغض سنگین و طولانی که تو گلوم حبس شده بود، دیگه بی خیالم شده. 

6. دعاتون کردم. ایشالا که خودتون خیلی زود بیاید اینجا. :)

  • خانوم فاف
وسایل سفرو جمع کردیم.
خونه رو تمیز کردیم.
الانم تو راهیم.
امام رضا جانم سلام
:)
  • خانوم فاف

دیشب خواب میدیدم که سه روز یه مراسم مذهبی خاصیه، که من روز اول رفتم مشهد و شب برگشتم..با هواپیما.

روز دوم با ماشین رفتم مشهد و داشتم فکر می کردم با چی برگردم و فردا هم بیام یا نه که از خواب بیدار شدم.

نکته ش اینه که مسیر یه جوری ام بود که انگار از خونه دارم میرم سمت امام زاده علی اکبر چیذر. :|

بعد همه هم تعجب می کردن که من چه همتی دارم و هر روز میرم مشهد.

الان که بیدار شدم دارم فکر می کنم من چرا سه روز اونجا نموندم خب؟

بعد بقیه چرا از همتم تعجب می کردن. چرا از میزان زیاد خنگ بودنم تعجب نمی کردن؟!!!


  • خانوم فاف
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۹
  • خانوم فاف

 تو کارگاه با هم تنها بودیم. از اولین عشقش و شکست بعدش برام تعریف کرد.
گفت بعد اون دلم می خواد از همه ی پسرا انتقام بگیرم.
انتقام گرفتن از بقیه به خاطر خطای یه نفر دیگه رو نمی فهمم.
مگه آدما نباید دنبال ساختن زندگی و دوست داشتن باشن؟
پس با حس انتقام چجوری میشه زندگی کرد؟

  • خانوم فاف