روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

‏وَالْعَصْرِ
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَات وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
.
.
یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا
.
.
✔ اگه دوست داشتید اینجارو بخونید :)
✔✔ اگه رمزو خواستید پیام بدید، در خدمتم :)

نویسندگان
پیوندهای روزانه

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم الله 😨

.

  • خانوم فاف

آقای همسایه ی واحد دو... پاشو قطع کردن چند روز پیش.

حالا بقیه ی همسایه ها می خان یه گوسفند قربونی کنن.

فکر کنم یکم ترسیدن!!!

  • خانوم فاف

یادم نمیاد رفته باشم مشهد و دعا کرده باشم که برم کربلا.

تعارفی یه چیزایی می گفتم ها... ولی از ته دلم دعا نمی کردم.

اونم انقد که از همه می شنیدم ما کربلا مونو از امام رضا گرفتیم، موقع دعا می گفتم اگه شد یه کربلا هم برم.

فکر می کردم اینجایی که هستم بهترین جای دنیاست و حالم بهترین حاله. واقعن هم همینجوری بود برای من.

می رسیدم تهران یادم می افتاد که من خیلی دوست دارم برم کربلا... بعد می شستم یه گوشه و زار می زدم که می خام برم کربلا.

شب اول که رسیدم کربلا، گریه می کردم و می گفتم من امام رضا رو می خام.

.

.

.

مشهد لازمم...

  • خانوم فاف

امروز رفت اون دنیا... بعد از حدود یک سال زندگی نباتی!

خدایش بیامرزد.

خدا عاقبت مارو بخیر کنه.

سنی هم نداشت.

:|

  • خانوم فاف

قدیما چقد چرت و پرت به فکرم می رسید که بنویسم... 

الان دیگه همونا هم نمیان که بنویسمشون....

پیشرفت که نکردم هیچی، درجا هم نزدم حتا

:|

  • خانوم فاف

وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ وَإِنَّهَا لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِینَ 

از صبر و نماز یاری جوئید (و با استقامت و کنترل هوسهای درونی و توجه به پروردگار نیرو بگیرید) و این کار جز برای خاشعان گران است.

جزء یک... سوره ی بقره... آیه ی 45


+ امروز چنان دردی اومد سراغم که مث مار گزیده ها به خودم می پیچیدم.

البته تا حالا مارگزیده ها رو ندیدم که چجوری به خودشون می پیچن... ولی من اشکم در اومد.

وقتی آروم گرفتم، فقط شکر می کردم.

این قسم دردها، شدیدترین نوعش هم آدمو نمی کشه. ولی قطعن جون آدمو به لبش می رسونه. یادش میفتم نفسم بند میاد.😢

خدا به همه ی مریضا اول صبر و تحمل بده... بعد شفا.


  • خانوم فاف

+من باید بشینم هزار جور حساب و کتاب کنم که اگه فلان چیزو نخرم... اگه فلان جا نرم... اگه فلان قدر صرفه جویی کنم، در فلان زمان می تونم فلان چیزی رو که مدت ها پیش می خاستم، بخرم.

بعد یهو یکی بیاد زارت 3 میلیارد بده، چار تا خط خطی که از سهراب سپهری مونده بخره. اسم خودش رو هم بذاره هنر شناس و قدر هنر بدون. 😞 

به خود سهراب بدبخت هم که چیزی نمی رسه... اون پیچاره هم معلوم نیست وقتی زنده بوده چقد دو دوتا چارتا کرده... والاع

:|

+ باید یه تدبیری بیندیشیم که تو این چند روزه یه مقدار آب ذخیره کنیم برای ماه رمضون. من از الان تشنمه.😨

برنامه ی امسالم برای افطار تا سحر هم خوردن هندوانه س. از سحر تا افطار هم فقط می خابم.😎

  • خانوم فاف

یک ماه پیش هما اومد تهران... دوستی که مجازیه و به واسطه ی کوثر که خودش هم دوست مجازیه باهاش آشنا شدم.
چهارراه ولیعصر قرار گذاشتیم... برای اولین بار بود که می خاستم ببینمش. اومده بود که لباس عروس بخره.
دوتایی رفتیم براش دنبال لباس عروس گشتیم...
از چهارراه امیر اکرم به کوچه برلن... کلی گشتیم. شت (به کسر شین) و پت (به کسر پ) و داغون و دست خالی رفتیم باغ نگارستان برای صرف ناهار. انگار نه انگار که هنوز لباس سفارش ندادیم و وقت مون هم داره تموم میشه... ناهار خوردیم و بعدش کلی عکس انداختیم.
.

.

 به سرعت برق خودمونو رسوندیم به یکی از مزون هایی که نشون کرده بودیم، (البته یه چندتا مزون دیگه هم سر زدیم سر راه) بالاخره بعد کلی گشت و گذار لباس سفارش دادیم.
این وسط هم کوثر مرتب زنگ می زد و غر میزد به جون مون که من شما دو تا رو دوست کردم، حالا خودم اینجا تنها موندم و شما با هم رفتید بیرون. :))))
روز خیلی خوبی بود...
قرار شد لباسو یه هفته ای تحویل بدن و قرار دوم ما شد روز تحویل لباس.
.
.
روز تحویل لباس هم کلی گشتیم برای تاج عروس و یه سری خورده ریز دیگه...این دفعه انقد وقت کم بود که حتا نرسیدیم ناهار بخوریم.
ساعت 6 عصر که دیگه کارا تموم شده بود و لباس هم تحویل گرفتیم، خودمونو به صرف یک لیوان خاکشیر دعوت کردیم. :)
.
.
اینجا من دو تا کیسه دستم بود و کیفم ولو شده بود و گوشیمو آماده کرده بودم برای عکس و لیوان خاکشیر هم دستم بود...چادرم هم فی امان الله😁😁
هما هم لباسشو به سختی گرفته بود دستش و شرایط ش بهتر از من نبود.
با بدبختی عکس گرفتیم و هما راه افتاد که بره... منم اومدم برم، دیدم اصن نمیشه... داد کشیدم همااااا ، صبر کن یه دیقه... از اون طرف همزمان اونم داشت داد می کشید خاکشیر ریخت رو لباسم😂😂
حالا اون وسط یه آقایی اومد لیوان منو گرفت از دستم گفت خانوم گوشیتو بذار تو کیفت. بعد شربتمو پس داد😂😂😂
بعد در حالی که داشتیم از بین جمعیت لایی می کشیدیم و می دوییدیم به سمت مترو، خاکشیر هم می خوردیم.
ینی انقد وقت نداشتیم و انقد مصمم بودیم که نباید بدون خوردن یه خوراکی و بدون عکس از هم خداحافظی کنیم.😁
.
.
امشب عروسی هماس.
حالا اون دو تا امشب با هم هستن و من تنها نشستم تو خونه و دارم وبلاگمو آپ می کنم.
دوست داشتم که برم عروسیش... ولی نمیشد.
امیدوارم خیلی خوشبخت بشه.😊
  • خانوم فاف




فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ

.

پس چون مژده‏رسان آمد آن [پیراهن] را بر چهره او انداخت پس بینا گردید گفت آیا به شما نگفتم که بى‏شک من از [عنایت] خدا چیزهایى مى‏دانم که شما نمى‏دانید

 یوسف 96

شاید این عید باعث بشه دو، سه روزی یاد امام زمان مون باشیم و بیشتر دعا کنیم برای بودنشون.

.

ادامه ی مطلب رو فکر کنم تو وبلاگ قبلی نوشته بودم... ولی دوست دارم اینجا هم بذارمش.

من تو زندگیم خیلی انتظار کشیدم...

شاید دلیلش این بوده که یکم بیشتر یاد امام زمان(عج) بیفتم.

به هر حال نتیجه ی اون انتظارها شده این عقیده. درست و غلطش رو نمی دونم...


  • خانوم فاف