روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

‏وَالْعَصْرِ
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَات وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
.
.
یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا
.
.
✔ اگه دوست داشتید اینجارو بخونید :)
✔✔ اگه رمزو خواستید پیام بدید، در خدمتم :)

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۷
  • خانوم فاف

درد باید که بفهمیم چه گفته ست علی

که شبی با شکم سیر نخفته ست علی...


.

.

.

سید حمیدرضا برقعی

+حلالم کنید که اگه نکید بیچاره ام...

  • ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۵
  • خانوم فاف

شاید یه سال پیش بود. خواب دیدم بابا رفته سوریه.
شهید شد. می خواستم داد بزنم که خدایا چرا بابای من؟!!!
حالم خیلی بد بود. بی طاقت بودم. هم می خواستم شکایت کنم، هم راضی باشم به رضای خودش. سخت بود. مگه به همین راحتیه این رضایت؟
یاد "به ابی انت و امی یا اباعبدالله" زیارت عاشورا افتادم ...
یادم اومد همیشه به این قسمت زیارت عاشورا که میرسیدم با تردید می خوندمش و ته دلم می لرزید. بعد خودمو آروم می کردم که به جاش عاقبت به خیر میشن. راضی باش به رضای خدا. حالا این اتفاق افتاده بود.
سخت بود. مثل در اومدن جونم از بدن. ولی ساکت شدم و فقط اشک ریختم. گفتم راضیم به رضای تو. راضی شدم.
از خواب که بیدار شدم تمام صورتم خیس اشک بود.
.

.
+ دعا کنیم برای آرامش و رضای دل خانواده هاشون. من خوابشو دیدم و هنوز بعد یه سال که یادش میفتم گریه می کنم. خدا به داد دل اونا برسه.
  • خانوم فاف
میدونید درد کجاست؟
اونجا که همون پاسداری که بهش می گفتن مزدور امروز لب تشنه شهید میشه.
اونجا که داعش اعلام رسمی می کنه و مسولیت حملات رو به عهده میگیره و باز میگن کار خودشونه که دولتو بد نام کنن.
اونجا که باز همین سپاه و بسیج میره وسط میدون و از این بی چشم رو ها دفاع می کنه.


  • خانوم فاف
گفتم یه پست هنری هم بذارم اینجا 😆😆
.


.
نماز و روزه هاتون قبول.
دعا یادتون نره لطفن😊
  • خانوم فاف

سابقه نداره من گشنه م باشه و هوس پیراشکی کنم. کلن تحت هیچ شرایطی دلم نمی خواد.🍩🍩

خواستم بگم الان بوی پیراشکی داره میاد و منم که ممنوع الخوراکم. 

دارم براش له له می زنم.😆😆😆

+ نماز و روزه هاتون قبول 😊

  • خانوم فاف

من عاشق اینجام.

انقد که تواناییشو دارم ساعت ها بهشون زل بزنم و خسته نشم.

ماه رمضون که احتمالن با این پیج خودکشی خواهم کرد.

+ پنیر یکی از عشقای زندگی منه، که دوست دارم همه ی انواع شو همزمان تو یخچال داشته باشیم. ولی نداریم هیچ وقت.😐😐

  • خانوم فاف
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۲
  • خانوم فاف

امروز سر کلاس استاد جان یه ورق چوب به من داد. بهشون گفتم چوبو وزن کنید تا من پولشو بدم. گفتن نمی خواد. رفتم تو فکر... این دفعه ی چندمی بود که بهم چوب می دادن و پولشو ازم نمی گرفتن. اولین بار به بهونه ی تولدم یه چوب خیلی خاصی که می دونستم قیمتش زیاده رو بهم دادن. دفعه ی بعد یه ورق چوب اقاقیا بهم دادن و به این بهونه که این وزنی نداره ازم پول نگرفتن. امروزم یه چوب دیگه دادن و گفتن خیلی چوب خاصی نیست. خورده چوب های خاص هم اگه باشه اول از همه یه خوشگل شو میدن به من. تا حالا کسی متوجه این قضیه نشده. ولی یکی از دوستان همکلاسی از همون ترم های اول به من حساس شده بود و سر هر اتفاق کوچیکی با من دعوا می کرد.می گفت استاد تو رو از همه بیشتر دوست داره. یه بارم به یکی از بچه ها گفته بود من تازه فهمیدم خود استاد بعضی وقتا کلاسو تعطیل میکنه، تا قبل فلان ماجرا فکر می کردم فاطمه میگه کلاس نباشه.😨😨 حس می کردم که استاد رفتارش با اون همکلاسی فرق داره، (اونم به خاطر رفتارهای عجیب خودش بود) ولی بقیه ی بچه ها رو متوجه نشده بودم.ینی تفاوت خاصی هم نبود که متوجه بشم. خیلی از اوقات استاد برای کارای مختلف به من زنگ می زد. من فقط فکر می کردم چون زیاد از حد پایه ام این اتفاق میفته.
البته ته دلم حس می کردم که شاید واقعن حرف همکلاسی درست باشه ولی دلم نمی خواست خیلی درست هم باشه.
...
...
...
شب استاد بهم پیام دادن که یه سری مطلب اگه بفرستم می تونی برام دسته بندی و چاپ شون کنی؟
گفتم بلی.
یه سری وسطاش حرف های متفرقه زدیم و آخرش استاد بهم گفت " واقعاً من تو رو خیلى دوست دارم وقتى نیستى حالم گرفته میشه البته بین خودمون بمونه ها 😍🌺
بعضى وقتها از احساسی که بهت دارم میترسم 😊 میترسم اگه از اینجا برى چه کنم ولى با تمام این احوال برات آروزى خوشبختى دارم که هر جا باشى خوب و خوش باشى".
راستش خوندن کلمه های بالا هم حالمو خوب کرد. هم منو ترسوند. از اینکه خیلی دوست داشته بشم می ترسم. منم بیش از اندازه ی طبیعیِ دوست داشتن یه معلم یا استاد، ایشون رو دوست دارم.
ولی تو یه رابطه ی دو طرفه دلم می خواد اونی که طرف مقابلشو بیشتر دوست داشته باشه، من باشم.
شاید اینم یه مدل از خودخواهیه!!!

شایدم می ترسم از اینکه نتونم جبران کنم یا اینکه می ترسم مغرور بشم.

نمی دونم.

  • خانوم فاف