روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

‏وَالْعَصْرِ
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَات وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
.
.
یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا
.
.
✔ اگه دوست داشتید اینجارو بخونید :)
✔✔ اگه رمزو خواستید پیام بدید، در خدمتم :)

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۸ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

امروز 

ساعت 7 صبح

.

.

.


دیشب خواب میدیدم که نزدیک اربعینه و دوباره راه افتادم برم کربلا.

همه ش با خودم می گفتم چقد زود گذشت این یه سال... انگار همین دو سه ماه پیش کربلا بودم.

کاش تو بیداری هم همین بود...

.

.

.

26 سالگی خوب من تموم شد در حالی که دو تا سفر کربلا رو برام به یادگار گذاشت.

.

تا همیشه به یادت می مونم 26 سالگی عزیزم.

  • خانوم فاف

.

.

  • ۱۹ دی ۹۵ ، ۲۱:۵۳
  • خانوم فاف

الان بیشتر از یه ساعته دارم فکر می کنم نماز مغرب و عشاء مو خوندم یا نه.

یادم نمیاد که.

حالم ندارم پاشم بخونم.

ینی امروز از صب همینجوری بارش حالگیری داشتم. این آخری هم که دیگه نوبره.

:|

  • خانوم فاف

.

.

.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست

حدیثی گر شنیدی، قصه سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است.

  • ۰۵ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۵
  • خانوم فاف


اون قسمت جمعه ها ساعت 9 😨😨

من دیگه سکوت میکنم...


.

  • خانوم فاف
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۴ دی ۹۵ ، ۱۹:۱۶
  • خانوم فاف

دلم می خواست برم کوه...

نشد. مهمون داریم.





این واسه هفته ی پیشه... یه کوه نوردی خیلی خوب که کلی حالمو خوب کرد. فقط یکم سرد بود.

خدایا جان لطفن یه کاری کن بشه من همه ش برم کوه... واقعن من کوه را عاشقم... منو ازش دور نکن 😢



این آبمیوه هه هم مقاومت عجیبی داشت... خیلی سخت خوردیمش. ولی خوشمزه بید.:)

  • خانوم فاف

فک کنم اینجا دیگه همه می دونن من چقد خوشحالم از اینکه از این یه بعد هر روز قراره طولانی تر باشه از روز قبلش.

:))



زمستونتون حسابی برفی و بدون آلودگی ها.


  • خانوم فاف