روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

‏وَالْعَصْرِ
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَات وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
.
.
یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا
.
.
✔ اگه دوست داشتید اینجارو بخونید :)
✔✔ اگه رمزو خواستید پیام بدید، در خدمتم :)

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

فقط اینا که تو برگه ی رای شون نوشتن محمود احمدی نژاد.

نمی دونید چه حرصی خوردم از دستشون.

خیلی دلم می خواد بدونم چه جوابی دارن برا این کارشون؟!!!

  • ۵ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۴۱
  • خانوم فاف

از انتخابات که بیایم بیرون می رسیم به بحث شیرین ماه رمضون...

به شخصه از الان سردردهام شروع شده :)))

طبق روال پارسال، افطار تا سحر هندونه باید بخوریم. سحر تا افطار بخوابیم.

:)

ماه عسل هم نبینید. این احسون دیگه خیلی تکراری و ... شده!!

+ ردیف اول گوجه های امسال که هنوز اول راهند :)

 ردیف دوم ریحون :)

ردیف سوم هسته های لیمو و نارنج که سبز شدن :)

.

.

  • ۶ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۵۶
  • خانوم فاف

دلم زیارت عاشورهای صبحای لباس فروشا رو می خواد، با نون پنیر و چایی شیرین های تاسوعا و عاشورای مسجد جامع بازار.

+عنوان: همینجوری!!!!

  • ۳ نظر
  • ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۵۹
  • خانوم فاف

دوم ابتدایی بودم. معلم مون خیلی سخت گیر بود. یادمه به جز مامانم همه ی مامانا باهاش لج بودن. تنها مامانی که همیشه از خانوم معلم تشکر می کرد و غر نمی زد و شکایت نمی کرد مامان من بود.
همیشه باید خیلی منظم و مرتب می بودیم. مریضی و فوت اقوام و هر اتفاق ناگهانی دیگه ای هم نباید باعث میشد که نظم ما بهم بخوره.
اون سال همه ی کلاسا یه معلم خط داشتن. هفته ای یه زنگ، زنگ هنر بود که یکی در میون توش خط و نقاشی کار می کردن.خانوم معلم به مدرسه گفته بود که لازم نیست معلم هنر با بچه های کلاسش خط کار کنه و همون نقاشی کفایت می کنه. خودش باهامون خوش نویسی کار می کرد و رو خط بچه ها خیلی حساس بود و باید اصولی و درست مشق می نوشتیم. بچه های کلاس ما از همه ی کلاسا خوش خط تر بودن اون سال.
یه شب عمه م اومد خونه مون. کتاب فارسی منو برداشت که نگاه کنه، فرداش هر چی گشتم کتابو پیدا نکردم. دیرم شده بود و مجبور شدم بدون کتاب برم مدرسه. دو سه روز گذشت و هر جا که فکرمون می رسیدو گشتیم، ولی کتاب پیدا نشد. من همچنان بی کتاب می رفتم مدرسه و اینکه کتابم گم شده تو کت خانوم معلم نمی رفت. بالاخره مامانم کتابو توی کتاب خونه ای که کتابای قدیمی رو گذاشته بودن پیدا کرد. عمه خانوم کتاب منم قاطی اونا گذاشته بود تو کتابخونه. خانوم معلم به خاطر چند روز بی کتابی انظباط منو 19 داد.
همون سال ارویون هم گرفتم، به مامانم گفت که هر روز باید بره مدرسه و مشقای اون روز رو ازش بپرسه و برا من بیاره.
10 روز مدرسه نرفتم و مامانم هر روز ساعت آخر می رفت مدرسه و خانوم معلم درسای اون روزو براش توضیح می داد، تکالیف هم بهش می گفت و مامانم میومد خونه و همه رو به من می گفت و منم همون روز باید مشقامو می نوشتم.
.
روز معلم شد. ما هیچی برای خانوم معلم نخریده بودیم. اون قدیما رسم نبود پول جمع کنن و برا معلما یه هدیه ی درست و حسابی بیارن. مامانم گفت "کادو نمی خواد! ما که نمی دونیم معلم تون چی احتیاج داره. بچه ها هم  انقد کادوهای جور وا جور میارن که معلوم نیس کدومش به درد معلم بنده خدا می خوره، کدومش نمی خوره. تو برو مدرسه، منم میرم گل فروشی یه دسته گل می خرم و میارم."
رفتم مدرسه و همه ی بچه ها کادوهاشونو گذاشته بودن روی میز و من هیچی نداشتم. مراسم کادو دادن و تبریک گفتن تموم شد و من تمام مدت ساکت (و طبیعتا مقداری غصه دار) چشم به در دوخته بودم. آخرای زنگ بود که در کلاسو زدن. مامانم بود. با یه دسته گل لاله. چشمای خانوم معلم برق زد. رفتن بیرون کلاس با مامانم صحبت کردن. خانوم معلم به مامانم گفته بود که اسمش لاله ست و عاشق گل لاله. خیلی خوشحال شد.
آخر سال که مامانم برا گرفتن کارنامه رفته بود، خانوم معلم بازم به خاطر لاله ها ازش تشکر کرده بود و برای مامانم تعریف کرد که لاله ها تازه مونده بودن و تو روز عاشورا همه ی گل برگاش با هم ریختن.
سال بعد ما رفتیم مشهد و وقتی برای کلاس پنجم برگشتم مدرسه ی قبلی دیگه خانوم معلم اونجا نبود.


اول دبیرستان بودم. چهره ی ناظم مون برام آشنا بود. ولی شک داشتم که همون خانوم معلم باشه. ولی ناظم تا منو دید شناخت و اومد سمتم. گفت من برا بچه های دبستان زیادی سخت گیر بودم و مامانا از من خوششون نمیومد. واسه همین اومدم دبیرستان. از مامانم پرسید و دوباره ماجرای لاله ها رو برام تعریف کرد. :)
+خانوم معلم هیچ وقت تو هیچ عیدی بهمون تکلیف نمی داد. می گفت این عیدی منه به شما :)
  • ۵ نظر
  • ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۲۷
  • خانوم فاف


این روزایی که من خیلی دوسشون دارم

عیدتون مبارک 🌸🌼🌸🌼🌸

  • ۲ نظر
  • ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۱۱
  • خانوم فاف

از کل مناظره فقط اونجاش که روحانی به قالیباف میگه برگه ی عکس سایتو بده ببینم😂😂😂

  • ۱ نظر
  • ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۴۶
  • خانوم فاف

از وقتی شوفاژا رو خاموش کردیم به قدری خونه مون سرد شد که تو خونه سرما می خوردیم، بعد برای استراحت و گرم شدن می فتیم بیرون.😐

.

+عکس هم تزیینی است و فاقد هر گونه ارزش دیگر. 

  • ۲ نظر
  • ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۵۵
  • خانوم فاف

اینکه هر چند وقت یه بار دلم می خواد برم یه جایی که هیچکس منو نشسناسه طبیعیه؟!!

چه دنیای مجازی چه واقعی!!!


  • ۵ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۵۷
  • خانوم فاف