روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

‏وَالْعَصْرِ
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَات وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
.
.
یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا
.
.
✔ اگه دوست داشتید اینجارو بخونید :)
✔✔ اگه رمزو خواستید پیام بدید، در خدمتم :)

نویسندگان
پیوندهای روزانه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۱
  • خانوم فاف
تصمیم گرفتم برای امسال ماه رمضون خوابمو تقسیم کنم.
در اولین قدم، دیروز رفتم پیشواز... صبح 7 و نیم رفتم سرکار. 2 اومدم خونه یه نیم ساعتی خوابیدم، نیم ساعتی هم ادا خوابیده ها رو در آوردم.
بعد دوباره رفتم سرکار تا 8.
ساعت 9 و نیم خوابیدم. ساعت 11 از خواب پریدم. یه سری کارامو انجام دادم. با آقای پدر رفتیم مراسم.تو مسیر برگشت خوابیدم. 3 رسیدیم خونه تا یه ربع به 4 خوابیدم.
بیدار شدم برا سحری. بعد سحری 20 دیقه وقت داشتم خوابیدم. اذان که گفتن نماز خوندم. سانس آخر از 4 و نیم تا 8 خوابیدم. البته 10 بار هم وسطش از خواب پریدم.
الانم سرکارم مثلن 😎
+تو این ماه چون خوابیدن هم ثواب داره سعی می کنم از هر فرصت 10 دیقه ای هم درست استفاده کنم 😉
+حساب کردم با این روش حدود 7 ساعت تونستم بخوابم.
+ببینم تا آخر ماه چی پیش میاد :)
  • ۲ نظر
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۲۹
  • خانوم فاف

شب های گذر از از خیابان بهشت.
خانقاه صالح... معراج شهدا... پزشکی قانونی...
رسیدن به خیابان داور.
پیدا کردن یه گوشه ی دنج و تنهایی چند ساعته.
چقدر این یک هفته منتظرش بودم.
چه خوب که رسید...
.


+ دقیقن اونجایی که شعبان به رمضان وصل میشه، ببینی باید جزء ۱۳ قرآن رو بخونی. بعد جذب معنیش بشی و هی اشک بریزی و ...

++ یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا

+++ ذَٰلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ یُحْیِی الْمَوْتَىٰ وَأَنَّهُ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ 

این آفرینش و تدبیر که سرانجام به رستاخیز منتهى مى شود بدان سبب است که خداوند حق مطلق است و باطل از او سر نمى زند ، در حالى که آفرینش بدون رستاخیز بیهوده است ، و نیز بدان سبب است که خدا پیوسته مردگان را حیات مى بخشد پس برپا کردن رستاخیز بر او دشوار نیست و نیز این که او بر انجام هر کارى تواناست . ۶ حج ۳۳۳
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۱۸
  • خانوم فاف


تابستون که میشد، هر روز عصر می رفتیم توی حیاط.
من، فاطمه، سوده، سودابه
تا اذان مغرب اجازه داشتیم توی حیاط بمونیم.
کش بازی گزینه ی اول بازی هامون بود.
وسط بپر بپرهامون از روی کش، بلند بلند حرف می زدیم و می خندیدیم.
دم غروب که میشد باباها یکی یکی از سرکار میومدن. به جز بابای من که هیچ وقت ساعت کاری مشخصی نداشت.
پسرا بیرون از حیاط توی پارکینگ فوتبال بازی می کردن.
وقتی از بین دخترا فقط من و فاطمه بودیم، دوچرخه هامونو از انباری می بردیم تو پارکینگ. از دم بلوک ۲۴ تا بلوک ۲۱.
سراشیبی بود.
پاهامونو می ذاشتیم رو فرمون دوچرخه و بدون رکاب زدن تا ته پارکینگ می رفتیم و جیغ می کشیدیم.
بعد قسمت سخت ماجرا شروع میشد. آوردن دوچرخه ها تو سربالایی تا دم خونه و دوباره رفتن تا ته پارکینگ.
خسته نمی شدیم. فقط بازی هامون تغییر می کرد.
یه وقتایی وسایل میاوردیم و بساط خاله بازی راه می نداختیم.
بعضی وقتا هم میرفتیم روی دیوار حیاط و نرده ها رو می گرفتیم و دور تا دور حیاط رو می چرخیدیم.
آخرش هم می رفتیم جلوی در بالایی، کنار بوته ی یاس می شستیم و حرف می زدیم و شیره ی یاس می خوردیم.
آخ که مست می شدم از عطر یاس حیاط.
اذان که می گفت می رفتیم خونه.
وقتایی که مامان در خونه رو باز می کرد و بوی کتلت به مشامم می رسید خوشبختیم کامل میشد.
می رفتم کنار پنجره ی باز آشپزخونه.
عطر یاس کنار کتلت هایی که سرخ می شدن.
...
...
...
نشستم کنار پنجره ی باز آشپزخونه، کنار کتلت هایی که سرخ میشن.
چقد هوا شبیه هوای اون روزاست...
.

.


  • ۳ نظر
  • ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۵۳
  • خانوم فاف
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۵۸
  • خانوم فاف

۱. چهارشنبه های چوبکاری از این هفته جا به جا شده و افتاده روزای یکشنبه.

از این به بعد به جای یکشنبه صبح،  چهارشنبه صبح میام سرکار.

این جابه جایی برای من فک کنم خوشایند تره.

روزای چهارشنبه موسسه شلوغ تره و آدماش پر انرژی هستن.

اینکه 3 روز میرم سرکار و 4 روز برای خودمه هم بی تاثیر نیست در این رضایتمندی. :)

۲. دیروز اگه نگم خسته ترین ولی یکی از خسته ترین آدمای روی زمین بودم. بعد دو روز بی خبری و سردرگمی و تحمل کردن و کم خوابی و از صبح تا شب تو خیابون مث دیوونه  ها راه رفتن. دیروز باید فقط تو خونه می موندم و می خوابیدم.

ولی رفتم سرکار. چند بار همینجوری رو هوا خوابم برد از شدت خستگی. 

دیشب اما تونستم بخوابم.

۳. امشب مهمون میاد برامون. از شهر امام رضا. خوشحالم که میان و خیلی هم دوسشون دارم.

داشتم فکر می کردم با این اوضاعی که دارم چقد می تونم میزبان خوبی باشم و بگم و بخندم؟

فکر کردم اگه امروز که تا 7 سرکارم و شب مهمونا می رسن و فردا که مهمونا هنوز هستن و من باید برم سرکار بگذره، می تونم یه استراحت اساسی به خودم بدم. پس باید امروز و فردا بهترین میزبان و بهترین سرکار رونده باشم.

اما بعدش یادم افتاد زندگی ثانیه ای چالش جدید می سازه.

من از شنبه خبر ندارم. نمی دونم چه اتفاقی میفته. پس بهتره بهش فکر نکنم و امروز و فردا رو بچسبم و همون بهترین میزبان و بهترین سرکار رونده باشم. 

بالاخره یه روز می رسه که بتونم استراحت کنم.

۴. بدون هیچ اتفاق خاصی یه سوء تفاهم پیش اومده بود. وقتی حرف زدیم دیدم چقد الکی برا خودمون فکر کردیم.

خوشحالم که رفتم و حرفامو زدم. خوشحالم که فهمیدیم همه ش یه سوء تفاهم بوده. و خوشحالترم که یه چیزایی مشخص شد. انگار یه باری از رو دوشم برداشته شده. الان آروم آرومم. فقط دلم می خواست یکم بیشتر تو تختم می موندم و یکم بیشتر می خوابیدم.

۵. من خوبم. خیلی خوب.

.

.

  • ۴ نظر
  • ۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۲۱
  • خانوم فاف

بعد از نمی دونم چند وقت اومدم ساعت 11 شب مث بچه های خوب بگیرم بخوابم... انقد سرم سنگین شد که اول پنجره رو باز کردم، بعد هم پناه آوردم به گوشه ی آشپز خونه و خوردن یه دمنوش مادر دختری و گوش کردن موزیک

اینجا بشنوید

+یک و هشت دقیقه

  • ۲ نظر
  • ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۰۸
  • خانوم فاف

گوشی رو برداشتم تا  زنگ بزنم به فاطمه و احوالشو بپرسم

لیست کانتکت های گوشیمو بالا و پایین کردم تا شماره شو پیدا کنم.

همزمان فکر می کردم چقد فاطمه ها زیادن و سخته پیدا کردنشون.

بهش زنگ زدم. حالش خوب بود. :)

...

شب تو یه اوضاع شلم شوربا با یه خط ناشناس بهم پیام داده: "سلام. فاطمه ام. خطم یه طرفه شده. به خط خودم یه زنگ بزن."

فکر رفت سمت همین اتفاق بعد از ظهر. چقد فاطمه دارم. به کدومشون زنگ بزنم؟

پیام دادم: "کدوم فاطمه؟"

خودشو معرفی کرد. 

زنگ زدم بهش. گفت قد دو نفر جا بگیر :)))))))

اومد بالا داد کشید فاطمه شماره تو کلن پخش کردم. با گوشی همه بهت زنگ زدم :)))))

...

مدیر رفته سفر.

قبل از سفر بهم پیام داد منتظر پروازمم. گفتم خبر بدم یه وخ نگرانم نشی. :)))))

ربطش به دو مورد بالا اینه که اسمش فاطمه س :)

....

از حسرتای زندگیم این بود که اسم دخترمو نمی تونم بذارم فاطمه؛

چندروزیه دارم فکر می کنم خب مگه چه اشکالی داره دوتایی مون فاطمه باشیم؟ 

فقط موندم با هم قاطی میشیم یا نه!!!


  • ۳ نظر
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۲۷
  • خانوم فاف
قبل سال فکر کردم که یکم از حجم حرص خوردنام و غرغر کردنام و عصبی شدنام کم کنم.
راستشو بخواید تو سال جدید از زمین آسمون بارید برام. شرایطی پیش اومد که همه عصبی بودن و با کوچکترین حرکتی میشد قشقرقی به پا بشه.
و من به عنوان یک فرد کاربلد در امور غرغر و تیکه انداختن می تونستم اوضاع رو زیر و رو کنم. نمیگم عصبی نشدم، ولی خیلی زیاد حواسمو جمع کردم. صبر کردم. سعی کردم اگه حرفی می زنم با آرامش باشه و با توجه به شناختی که از خودم دارم فکر می کنم تا حد زیادی موفق شدم.
الان اوضاع رو به راهه و من خیلی خوشحالم به خاطر خویشتن داری(!) خودم 😎
خوب که فکر می کنم می بینم اگه تو اون شرایط می خواستم حرف آزاردهنده ای بزنم، قطعن تاثیرش تا مدت ها می موند و عواقب چندان جالبی نداشت.
سوالی که این دو سه روزه تو ذهنم تکرار میشه اینه؛ برای اتفاقی که یک سال دیگه اصلن تاثیری تو زندگی نداره و بهش فکرم نمی کنم چرا باید عصبانی بشم؟
یک سال که خیلی زیاده. همین چند روزم که اون تنش ها تموم شدن و گذشتن دیگه بهشون فکر نمی کنم. یا فکر کردن بهشون عصبانیم نمی کنه.
سخت بود، ولی تونستم.
امیدوارم از این به بعد هم بتونم همین روند رو ادامه بدم.
برم سراغ گام بعدی برای اصلاحات خودم 😆
  • خانوم فاف

و من هنوز در حسرت سامرا...




  • ۰۱ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۲۱
  • خانوم فاف