روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

‏وَالْعَصْرِ
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَات وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
.
.
یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا
.
.
✔ اگه دوست داشتید اینجارو بخونید :)
✔✔ اگه رمزو خواستید پیام بدید، در خدمتم :)

نویسندگان
پیوندهای روزانه

اربعین نامه 9

جمعه, ۸ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۳۲ ق.ظ

دوستان برگشتن با یه ظرف غذا برای ما و راهی خونه شدیم.
اولین تجربه حضور من در خونه عراقی خیلی هیجان انگیز بود بود برام. انگاری که یه کشف بزرگ انجام داده باشم. 😎
یه خونه ی 2 طبقه ی قدیمی که برای خانوما آماده ش کرده بودن و بیرون خونه هم چادر زده بودن برای آقایون.
کلن زبون هم که لا فهم. دوتا مترجم اهوازی داشتیم که به وسیله ی اونا ایرانی ها و صاحب خونه با هم کانکت می شدن. 😆
با همه ی خستگیم قبل خواب رفتم یه لباس شستم (بخونید گربه شور) و صابخونه همه ی لباسا رو با هم انداخت تو خشک کن. خودشون هم تو حیاط کنار آشپزخونه مشغول نون پختن بودن. کلن با صفا بود. رفتم خوابیدم (بیهوش شدم) و دیگه هیچی نفهمیدم تا اذان صبح. از خواب پا شدم دیدم کلی رفت و آمد و سر و صدا اتفاق افتاده و من متوجه هیچی نشدم.
اینجا بود که اون بندگان خدای خوابیده در بین الحرمین رو درک کردم.
بعد نماز دوستان بین سفر خداحافظی کردن و رفتن. منم منتظر موندم تا آقای پدر از حرم بیان.
خدا شاهده انقد خوشحال شدم که رفتن. اصن احساس آزادی می کردم. صبحونه هم یه تخم مرغ آب پز بدون نون و نمک خوردم. 😎
بابام که اومد گفتم بریم حرم. من اصلن دیشب نفهمیدم چی شد. پدر بیرون کنار وسایل نشستند و من رفتم سمت حرم.
وضو گرفتم و خواستم برم آب بخورم که تسبیح عزیزم پاره شد. ناراحت نشدم. با اینکه کنار آبخوری این اتفاق افتاد و رفت و آمد زیاد بود و یه آقای خادم مرتب در حال جارو زدن اون ناحیه بود اما خیلی ریلکس و در کمال آرامش شروع کردم به جمع کردن دونه های تسبیحم. دونه دونه از رو زمین برمیداشتم و نخ می کردم. همه جا رو گشتم و دونه ها رو شمردم. فقط یه دونه کم بود. یه خانم ایرانی اومد طرفم و گفت این ذکرو بگو (که الان یادم نیست چی بود ) پیدا میشه. گفتم یه دونه ش مونده. خودش شروع کرد به گفتن ذکر و بعد صدام کرد و یه گوشه رو از فاصله ی چند متری نشونم داد. گفت اون چیه؟ رفتم دیدم خودشه. لبخندی بر صورتم نشست که تا حالا خودمم تجربه ش نکرده بودم. سرمو بالا گرفتم که تشکر کنم دیدم اون خانومه و خانواده ش هم خوشحالن. شوهر خانومه خیلی تعجب کرده بود از مدل پیدا شدن تسبیح. ازشون تشکر کردم رفتم تو حرم.
نشستم دم در رو به روی گنبد. بعد هم یه زیارت و نماز و برگشتم پیش پدر تا راهی نجف بشیم.
.
.
.
رفتیم گاراژ شهر. به قدری هرج و مرج بود که خود عراقی ها هم باید تعجب می کردن به نظرم.
ماشین نجف پیدا نمیشد. همه میرفتن سامرا. دو ساعتی تو گاراژ چرخیدیم ولی فایده نداشت.نرخ کرایه ثانیه ای بالا می رفت و مسافرا سرگردون بودن.  نماز ظهر شد و برگشتیم سمت حرم. نماز و یکم استراحت و دوباره رفتیم سراغ ماشین. ایندفعه هنوز به گاراژ نرسیده سر خیابون یه آقایی داد میزد نجف. همون جا سوار و راهی شهر امیرالمومنین شدیم...

شامی که دوستان برامون گرفتن. قیمه بود با کلی ته دیگ چری. مردم براش ❤

تخم مرغ صبحونه بی نون و نمک. اینم خوشمزه بود 😊

بعد زیارت صبح انداختمش. چقد همه چی خوب بود اینجا

.


  • ۹۶/۱۰/۰۸
  • خانوم فاف

نظرات  (۱)

عکس آخر عجب چیزی بود!
از این تسبیح گرونا میخرین که انقد دردسر دنبالشون دارن.تسبیح فقط تربت از این33تاییاش بخرین.دم در حرم حضرت معصومه(س)دارن.
ماشینای20کیلومتری سامرا رو میفرمایین؟   D:
پاسخ:
تو کاظمین تازه یادم افتاد دوربین بردم با خودم و میشه ازش استفاده کنم. همین قدر باهوشانه عمل کردم برا عکس 😐
تسبیحم خیلی خوشگله. بار اول که رفتیم عراق از نجف خریدم. همه جا رفته. فقط سامرا نرفته بچه م.
تسبیحای تربت خورد میشن. سخته. وگرنه دوست دارم.
نخیرشم 😒

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">