روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

‏وَالْعَصْرِ
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَات وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
.
.
یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا
.
.
✔ اگه دوست داشتید اینجارو بخونید :)
✔✔ اگه رمزو خواستید پیام بدید، در خدمتم :)

نویسندگان
پیوندهای روزانه

اربعین نامه 7

دوشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۱ ب.ظ

آدرس دادن عراقی ها حقیقتن به درد عمه های خودشونم نمی خوره، چه برسه به ما. ینی یه جوری لقمه رو دور دهن شون می چرخونن تا به مقصد برسن که به مقصد نمی رسن 😎 نشونی ای که روی بلیط سامرا نوشته بود دقیقن همینجوری بود. راهی که میشد تو یه ربع بریم، نزدیک یه ساعت شد. اونم به صورت بدو بدو که از اتوبوس جا نمونیم. (5 کیلو باری هم که آویزونم بود نصفه شبی در نظر داشته باشید.) رسیدیم به آدرس مورد نظر. تا چشم کار می کرد جماعت ایرانی بود و اتوبوس نبود 😐
مقصدها مختلف بود. ولی بیشتریا میرفتن سامرا و کاظمین. یا جفتش. از این طرف خیابون رفتیم اون طرف. از اون طرف اومدیم این طرف. خیابونو متر کردیم. آقا اتوبوس نبود. دونه دونه اتوبوس میومد برای این جمعیت. طبیعتن این جور وقتا آقایون میدوعن طرف اتوبوس و اونایی که باید حواسشون به خودشون باشه خانوما هستن. ساعت ماعت حرکت هم اهمیت خاصی نداشت. ینی همین که بلیط میداشتی کفایت می کرد.
بالاخره یه ماشین گیر آوردیم. یه گروه 7، 8 نفری پسر هم بعد از ما سوار شدن. ردیف جلوی ما هم یه پسر جوون و یه پیرمرد عرب اهوازی نشسته بودن که نقش مترجم رو داشتن.
اتوبوس حرکت کرد و من با تمام قوا سعی کردم خوابم نبره که وضو داشته باشم برای نماز صبح. ولی مقاومت بی فایده بود. چند ثانیه خوابم برد و بعدش دیگه کار از کار گذشت و منم تخت گرفتم خوابیدم. دم اذان کنار یه موکب نگه داشتن برای صلاه. آقایون دوباره راحت وضو گرفتن. بابام یه پارچ از همون جا برداشت و پر آب کردش و داد بهم. چندتا خانوم دیگه پشت سرم اومدن تو موکب و یه گوشه نوبتی وضو گرفتیم. نماز که خوندم و اومدم بیرون دیدم صاحبان موکب خوش آمد گویان دیگ عدسی شون رو آوردن و مشغول صبحانه دادن به ملتن. خب این مسیرا با مسیر نجف تا کربلا یکم متفاوته. تعداد موکباش خیلی کمتره و بیشتر جهت رفع خستگی و نماز مسافرا برپا میشن. ولی با همه ی اینا پذیرایی شون 24 ساعته برقراره.
عدسی گرفتیم و بعدش هم دوباره سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم.
.
.
.
فک کنم دور و بر 11 بود که رسیدیم 20 کیلومتری سامرا. چیزی که میدیدم برام غیر قابل باور بود. تو مسیر بابا از تجربه ی سالهای قبلی که می رفت سامرا برام گفت. از اینکه مسیر انقد ناامن بوده که خیلی از زوار نمی رفتن سامرا. اگه یه گروه هم پیدا می شدن که برن راننده ها سخت قبول می کردن این مسیرو برن. از اینکه تو مسیر صدای تیراندازی میومده و...
اما چیزی که من میدیدم این بود؛ از 20 کیلومتری سامرا راه رو بسته بودن و ملت پیاده داشتن می رفتن سمت حرم. راننده گفت من 4 ساعت اینجا می مونم. اون چندتا جوونی که با ما سوار شدن تمام تلاششونو می کردن که همه رو منصرف کنن. یکی شون می گفت ما پارسال همین بلا سرمون اومد، تازه راه کمتر بود.هلاک شدیم و ... . بابا می گفت 20 کیلومتر خیلی راهه. اینجا نه موکبی هست. نه ما با خودمون آب و غذا داریم. شهر سامرا هم خبری نیست. همه چی فقط تو خود حرمه. گفتم اگه من نبودم میرفتی. گفت بهش فکر نکردم.
از اتوبوس پیاده شدیم. دل دل کرد. من ترسیدم بگم که بریم. هنوز اول سفر بود. ترسیدم اگه بگم بریم و وسطش کم بیارم یا یه اتفاقی بیفته که نتونم ادامه بدم، فقط بشم دردسر.
اگه من قاطع تر گفته بودم بریم، شاید می رفتیم. کاش نترسیده بودم... کاش به همونی که منو تا 20 کیلومتری شهر رسونده بود اعتماد می کردم. کاش اصرار می کردم.
اون موقع فکر می کردم بعد از اربعین دوباره میایم سامرا. شاید همین باعث شد که راحت از اونجا برگردم.
ولی بعد اربعین نشد بریم.
الان من موندم و یه حسرت بزرگ. از وقتی که برگشتیم هر وقت که یادش میفتم گریه م می گیره.
ای کاش ها داره منو می کشه. زمان هیچ کمکی بهم نمی کنه. هر چی بیشتر می گذره بیشتر اذیت میشم. هیچ وقت انقد حسرت به دل از عراق بر نگشته بودم...

.

سیل جمعیتی که پیاده میرفت سامرا


  • ۹۶/۰۹/۰۶
  • خانوم فاف

نظرات  (۶)

غصه نخور بالام. ایشالا سال دیگه اول می ریم سامرا😆😊
پاسخ:
ان شاءالله 😍😊
:|
نرفتین؟!
اینجا از اون جاهایی بود که چندتا کتک زن لازم بود بیان مخالفین و نرو ها رو با کتک راهی کنن.چه حرکتی بود؟!عه!...عه!...عه!اگر من بودم سیاه و کبود همه تون رو میکشوندم تا حرم بعد همونجا انقد منتظر میموندم تا مطمئن شم قشنگ زیارت کنین.خشونت لازم داشتین.
چقدر تو این سفر عدس خوردین.گویا عدس اونجا مثل تخمه س!
ایشالا دفه ی بعد غیراربعین راهی شین،چند روزی سامرا بمونین!
حسرت رو ولی بخورین که به کارتون میاد حسرت بخورین!
اونایی که از اونجا راه رو میبندن واقعا آدمای توجیهی نیستن.
پاسخ:
نرفتیم :|
واقعن تو اون لحظه فکر می کردم بعد اربعین برمی گردیم. ولی نشد دیگه...
کاش یه عده کتک زن حضور داشتن واقعن. 😢
آره. عدس زیاد خوردم. عراقی ها عدسی میدادن. ایرانی ها عدس پلو. من نیس خیلی تخمه خور نیستم.اینه که کاربرد عدس در عراقو نمی دونم 😁😁
مچکرم. خیلی دلم می خواد یه کربلدی غیر اربعین برم. کاش بشه.
حسرتم می خورم همچنان.
😢
عه خب چرا نرفتین؟!
پاسخ:
😢😢
بی سلیقه ی گرامی،تنبلی نکنین و لااقل روزی2-3تا پست بذارین.
با تشکر!
احوالتون کلا چگونه س؟
پاسخ:
انقد خستمه همه ش. چقد خاطره نوشتن سخته. کاش من حرف می زدم خودش نوشته میشد. 😎
الان یا هفته بیشتره از ترس نوشتن در وبلاگو باز نکردم کلن 😂😂
احوالم خوبه کلن. فقط یکم باید ری استارت بشم. 
آقا،شماها که نمیخواستین برین،اصلا برای چی تا سامرا رفتین؟!
پاسخ:
بسم الله....
داستان جدید شروع شد😨
الوووووو!
واقعا نرفتین؟!(صرفا جهت تمدید و تشدید عذاب وجدان شماس!)
پاسخ:
اصن من غلط کردم 😒😒😒
😂😂

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">