روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

‏وَالْعَصْرِ
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَات وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
.
.
یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا
.
.
✔ اگه دوست داشتید اینجارو بخونید :)
✔✔ اگه رمزو خواستید پیام بدید، در خدمتم :)

نویسندگان
پیوندهای روزانه

چادر رژی

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۴۵ ب.ظ

شب هشتم بود. با سمیه قرار بود دوتایی بریم. من یکم نا خوش احوال بودم و یه مشکلی پیش اومد که 10 دیقه ای تاخیر داشتم. رسیدم محل قرار و دوتایی رفتیم سمت تاکسیا که بریم مراسم. داشتیم از خیابون رد میشدیم که تو یه ثانیه چشمون افتاد به یه دختره که داشت گریه می کرد، و یه افسر راهنمایی و رانندگی که عقب تر ایستاده بود. تا اومدیم کنجکاو بشیم ببینیم چه خبره و چی شده که یهو دختره پخش زمین شد. دوییدم طرفش و پلیسه همزمان گفت عی بابا!! خانوم چیزی نشده که. بعد رو به ما گفت من برم آب بیارم. دختره رو بلندش کردیم و من رفتم براش یه آب میوه ای چیزی بخرم. یه آب پرتقال خریدم دادم بهش. همین جوری که گریه می کرد می گفت تو اتوبان یه مرد عوضی از پشت زد به ماشینم. حالش همچنان سرجاش نبود. داشتیم دلداریش میدادیم حالا اشکال نداره که. به خیر گذشته و اینا که گفت من اسنپم. با این ماشین خرج خونه رو در میارم. مامانم فلجه. داداشم فلجه. من چیکار کنم؟ گفت مسافر داشتم تو ماشین. اگه سر مسافرم بلایی میومد من چیکار می کردم؟! گفت صبح پول دادم برای غذای نذری بعد این مرده به من میگه هرزه.
گفتم ماشینت هنوز کار می کنه. خسارتشم که بیمه میده. خودت و مسافرت هم که سالمید خداروشکر. دیگه خودتو انقد اذیت نکن و تمام مدت به حرفی که اون راننده ی مقصر بهش زده بود فکر می کردم. چجوری انقد راحت بهش تهمت زده بود؟!
بلند شد و بغلم کرد و گفت دعام کن. دستشو گرفتیم و تا اتاقی که برا راهنمایی رانندگی بود بردیمش.دیگه حسابی دیرمون شده بود. یکم باهاش حرف زدیم و این دفعه سمیه رو بغل کرد و بعد یه دفعه خودش گفت خاک به سرم چادرت رژی شده. 😂😂 منم نگاه کردم دیدم بعله. چادر منم متبرک شده. هیچی دیگه اون روز با چادرای رژی رفتیم مراسم. :))

  • ۹۶/۰۷/۱۴
  • خانوم فاف

نظرات  (۶)

خدا نبخشه اونایی رو که چنین تهمتای کثیفی می زنن اونم فقط به خاطر ظاهر طرف. اصن تمام پستت برام تو همون جمله بلد شد فقط . خدا نبخششون.
پاسخ:
حالا حرص نخور انقد. همه ی آدما نتیجه ی همه ی کارا و حرفاشونو می بینن :)
رژ همون ماتیک نیس؟!هر روز یه اسم روش میذارین.بنظرم خیلی درگیر رانندگی شدینا.آقا،من نظرم همون نظر مفتیای حجاز و ایناس.
پاسخ:
همونه. من از بچگی میگفتم رژ. از ماتیک خوشم نمیومد.
همه ش هی رانندگیا جذب میشه.😎
برو حجاز زندگی کن. تا خانوما بیان راننده بشن چند سالی وقت داری. برید شما آقایون قشنگ هم دیگه رو بکشید با این رانندگی هاتون  😛
رژ همون ماتیک نیس؟!هر روز یه اسم روش میذارین.بنظرم خیلی درگیر رانندگی شدینا.آقا،من نظرم همون نظر مفتیای حجاز و ایناس.
پاسخ:
برو حجاز. تنها پیشنهادی که می تونم بهت بدم همینه 😆😆
جاتون خالی ولایت یه بارون شگفتی میاد که اصلا باید فقط دید.30گار و بارون هم میدونین بنظرم چقدر موجودات نازنینیَن!
پاسخ:
جام خالیه برم عکس بستونم 😐
جای منم خالی کن. البته تو قسمت سیگارش نه😄
چایی جا افتاد :)))
از خودتون چه اخبار دارین؟!احوال که نامیزون نیس؟!
پاسخ:
خیلی خبرا. باید بنویسم شون. فقط اینکه یه جور عجیب و خوبیه برام این روزا :)
اربعین کی میرین؟!
پاسخ:
تنها کسی هستی که مث خودم قاطع از رفتن میگی. از یه ماه قبل عرفه با اینکه هیچی معلوم نبود، هر جا نشستم گفتم اربعین میرم. الانم یه جوری شده که همه معتقدن جلوتر از بابام حرکت می کنم 😂
واقعن هنوز نمی دونم برنامه چیه. خبر جدیدی کسب کردم میگم 😆

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">