روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

‏وَالْعَصْرِ
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَات وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
.
.
یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا
.
.
✔ اگه دوست داشتید اینجارو بخونید :)
✔✔ اگه رمزو خواستید پیام بدید، در خدمتم :)

نویسندگان
پیوندهای روزانه

اربعین نامه 8

چهارشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۹ ب.ظ

بعد نیم ساعتی چرخیدن بین ماشینایی که منتظر مسافر بودن، یکیشونو انتخاب کردیم و راه افتادیم به مقصد کاظمین. سه چهار ساعتی تو راه بودیم، دیگه کمردرد گرفته بودم انقد که تو ماشین نشستیم.
گشنه و تشنه و نابود و خسته و له رسیدیم کاظمین.  فقط شانسی که آوردیم راننده تا گاراژ ما رو رسوند و خیلی پیاده روی نداشتیم.
از بازار رفتیم سمت حرم. یه دختره برا تفتیش نشسته بود ورودی بازار. منو با کوله م که دید حالت گریه طور به خودش گرفت. کلی غر زد. فارسی هم بلد بود. خیلی یا نمک بود. اصنم حال نداشت کوله مو بیاره پایین. ولی یه عذاب وجدان ریزی هم داشت. آخر گفتم بابا خیالت راحت، بمب ندارم. گفت دفعه بعد با کیف کوچیکتر بیا. کلی خندیدیم از دستش.
از وسط بازار گذشتیم و رسیدیم به یه صف قد تجریش تا راه آهن. تازه این قسمت خانوماش بود. آقایون 6 برابر بودن. صف قرمه سبزی بود. (توجه داشته باشید که ساعت حدودای 3 بود و ما بعد کلی تو راه بودن ما فقط یه کاسه عدسی خورده بودیم. ) بابام گفت میری تو صف. گفتم نه حسش نیست. (از قرمه سبزی گذشتم😎)
کوله ها و بند و بساط و همه رو دادیم امانات و رفتیم حرم. قرار شد نماز ظهر و عصرو بخونیم و بریم دنبال ناهار. خب ساعت ناهار گذشته بود و ما هم توقع غذا نداشتیم. کاظمین هم مثل نجف و کربلا نبود که پر موکب باشه و هر جا و هر وقت اراده می کردیم یه چی پیدا میشد. این بود که باز به بازار شدیم. پدر نظر بنده رو پرسیدن برای غذا و من هم پیشنهاد نون و ماست دادم. والا جرات نمی کردم از غذافروشی هاشون چیزی بخرم. خلاصه که نون خریدیم و داشتیم میرفتیم سمت ماست فروشی!!! که یه پوست موز دیدم. در اون لحظه به قدری دلم موز خواست که عمرن بتونید تصور کنید. دو ثانیه نگذشت که یه پسره با دو تا موز اومد سمت من و بابام. یه جوری گفتم خدایا شکرت، کاش یه چیز دیگه ازت خواسته بودم که بابام گفت خب می گفتی برات می خریدم. گفتم به اون مرحله نرسید. همین که خواستم خودش اومد. ماست سون کاله فروشی هم پیدا کردیم و برگشتیم اطراف حرم. یه خیابون بود که از اول تا آخرش زائرا نشسته بودن. چندتا موکب هم داشت. همه ش هم ایرانی بودن و از سمت خراسان. یه گوشه نشستیم، مشغول نون و ماست خوردن شدیم و در تمام مدت در حسرت گوشیِ به امانات سپرده ام بودم که نمی تونستم از غذامون یه عکس بگیرم.
قرار شد نماز مغرب و عشا رو بخونیم، اگه جا گیر آوردیم یه شب کاظمین بمونیم و اگه گیر نیاوردیم شبونه راهی نجف بشیم.
من دلم دوست داشت یه شب کاظمین بمونم. رفتیم تو حرم. بابام دو تا از دوستاشو دید که با خانوماشون اومده بودن. گفتن که تو یه خونه عراقی اقامت گزیدند. بابای من که اصلن جرات نمی کرد منو تنهایی بفرسته تو خونه عراقی، اینجا دیگه چون تنها نبودم قبول کرد. گفت ساعت 8 بیا فلان جا که با این بنده خداها بریم سمت موکب. نمازو خوندم و یه زیارت کردم. دیگه نمی دونم چجوری زنده بودم. همه ش دنبال یه گوشه می گشتم که دراز بکشم و بخوابم. ولی پیدا نکردم. (ینی روم هم نشد، وگرنه یه عده خوابیده بودن تو صحن ) میشستم یه گوشه، همونجور نشسته خوابم می برد. بعد یهو از خواب می پریدم و با درد کمر و گردن دنبال یه ساعت می گشتم. برا اینکه تابلو نشم هم چندبار جامو عوض کردم 😁
خلاصه که مردم تا ساعت شد 8. هیچی هم از حرم و زیارت نفهمیدم. فقط چرت زدم. رفتم سر قرار و پدر جانو پیدا کردم و رفتیم وسایلو تحویل بگیریم. دوستان هم رفتن که شام پیدا کنن...

.

.

  • ۹۶/۰۹/۱۵
  • خانوم فاف

نظرات  (۲۱)

  • جنابــــــــ دچار
  • اوه هنوز که برنگشتین! :)
    پاسخ:
    تازه اینجا روز سومه 😁
    11 روز سفر به طول انجامید.
    ولی باید جمعش کنم زودتر. یه جوری شده که نه راه پس دارم نه پیش😎
    همینجور ادامه بدی یه سفرنامه ناصرخسرو طور ازش حاصل میشه😆
    پاسخ:
    ناصر خسرو رو می ذارم تو جیبم خیر سرم 😂😂
    شما تولدتون کی بود،من حساب کردم از امروز تا روز تولدتون اگر روزی3تا پست سفرنامه بذارین،احتمالا تا اون روز سفرنامه تون تموم خواهد شد.
    آقا،بنویسین!
    الو!آقا،بنویسین!
    عه!
    پاسخ:
    فهمیدی امسال تولدت یادم رفت. بعدش یادم افتاد که دیگه روم نشد به روم بیارم 🙈🙈
    تازه امسال تولد دختر خاله مو هم یادم رفت. کلن حافظه م داره میره زیر سوال 😐😐
    لطفا بنویسین!    :/
    پاسخ:
    دو قسمت آماده کردم ها. گذاشتم تموم شه یهو بفرستم بالا. خیلی ضایع س 10 روز یه بار میام از یه ماه پیش می نویسم 😁😁
    این وضعیت نیس که شما ننویسین مام هی بیاییم بگیم چرا نمینویسین!

    پاسخ:
    واقعن. منم همین نظرو دارم 😐
    چرا اینجوری شدم؟
    2هفته یه بار نوشتن اصلا دور از انصاف نیس؟!
    پاسخ:
    از چهارم شهریور کلن ننوشتن چطور؟
    :|
    پاسخ:
    بخند تا دنیا به روت بخنده پسرم :)
    الووووووو!
    پاسخ:
    😎
    حالا ایشالا سلامتین؟!
    پاسخ:
    آره بالام جان. فقط خستمه. زلزله ام اومد من انقد خسته بودم که از جام تکون نخوردم. به استراحتم ادامه دادم 😊
    عه!الو خب؟
    پاسخ:
    😂😂😂
    چه خوب بود این الو خب
    عی بابا،کجا تشریف دارین؟!

    پاسخ:
    الان تو اتاقم
    :\
    پاسخ:
    😎
    آقا کجایین؟!نگران شدیم.
    پاسخ:
    من نگران شدن دارم آخه؟ :|
    کلن همه ش دور خودم می چرخم
    کجایین؟!
    پاسخ:
    گفتم آزمون معرقم دادم تو این مدت؟
    همینجوری دارم پله های ترقی رو می پرم بالا 😂😂😂
    دیگه این دفه میخواستم فحش بدم که بالاخره اومدین! :))))))))))
    پاسخ:
    😂😂😂😂😂😂
    خدا خیلی دوسم داره پس 
    خودت چطوری یا نه؟😊
    الان باید هی بگیم تا بنویسین؟
    پاسخ:
    نوشتم دیگه
    :\
    پاسخ:
    :/
    الان به روتون بیارم که از 20کیلومتری حرمین برگشتین یا خودتون به نوشتن ادامه میدین؟
    پاسخ:
    😒😒😒
    یه مقدار نسبت به مخاطبین متعهد باشین و لااقل روزی2تا پست بذارین.
    پاسخ:
    از دیشب درگیر وبلاگم. الان ساعت 8 و 40 دقیقه س. هنوز تموم نشده.
    درسامم نخوندم. کارامم مونده همینجور.
    تعهد از این بیشتر؟ ببین باید تا صبح بیدار باشم😢
    الووووووووو!
    پاسخ:
    😎😎
    الان 8:43 من دارم میخونم.ینی انقد پیگیر که3دقیقه پس از انتشار میخونم.      :))))))
    +درس چی؟
    پاسخ:
    :))))))))
    باریکلا به این پیگیری 😆
    +میرم کلاس مکالمه عربی. اینم نگفتم؟ 😎

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">