روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

‏وَالْعَصْرِ
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَات وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
.
.
یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا
.
.
✔ اگه دوست داشتید اینجارو بخونید :)
✔✔ اگه رمزو خواستید پیام بدید، در خدمتم :)

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه

خانوم لاله

سه شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۲۷ ق.ظ

دوم ابتدایی بودم. معلم مون خیلی سخت گیر بود. یادمه به جز مامانم همه ی مامانا باهاش لج بودن. تنها مامانی که همیشه از خانوم معلم تشکر می کرد و غر نمی زد و شکایت نمی کرد مامان من بود.
همیشه باید خیلی منظم و مرتب می بودیم. مریضی و فوت اقوام و هر اتفاق ناگهانی دیگه ای هم نباید باعث میشد که نظم ما بهم بخوره.
اون سال همه ی کلاسا یه معلم خط داشتن. هفته ای یه زنگ، زنگ هنر بود که یکی در میون توش خط و نقاشی کار می کردن.خانوم معلم به مدرسه گفته بود که لازم نیست معلم هنر با بچه های کلاسش خط کار کنه و همون نقاشی کفایت می کنه. خودش باهامون خوش نویسی کار می کرد و رو خط بچه ها خیلی حساس بود و باید اصولی و درست مشق می نوشتیم. بچه های کلاس ما از همه ی کلاسا خوش خط تر بودن اون سال.
یه شب عمه م اومد خونه مون. کتاب فارسی منو برداشت که نگاه کنه، فرداش هر چی گشتم کتابو پیدا نکردم. دیرم شده بود و مجبور شدم بدون کتاب برم مدرسه. دو سه روز گذشت و هر جا که فکرمون می رسیدو گشتیم، ولی کتاب پیدا نشد. من همچنان بی کتاب می رفتم مدرسه و اینکه کتابم گم شده تو کت خانوم معلم نمی رفت. بالاخره مامانم کتابو توی کتاب خونه ای که کتابای قدیمی رو گذاشته بودن پیدا کرد. عمه خانوم کتاب منم قاطی اونا گذاشته بود تو کتابخونه. خانوم معلم به خاطر چند روز بی کتابی انظباط منو 19 داد.
همون سال ارویون هم گرفتم، به مامانم گفت که هر روز باید بره مدرسه و مشقای اون روز رو ازش بپرسه و برا من بیاره.
10 روز مدرسه نرفتم و مامانم هر روز ساعت آخر می رفت مدرسه و خانوم معلم درسای اون روزو براش توضیح می داد، تکالیف هم بهش می گفت و مامانم میومد خونه و همه رو به من می گفت و منم همون روز باید مشقامو می نوشتم.
.
روز معلم شد. ما هیچی برای خانوم معلم نخریده بودیم. اون قدیما رسم نبود پول جمع کنن و برا معلما یه هدیه ی درست و حسابی بیارن. مامانم گفت "کادو نمی خواد! ما که نمی دونیم معلم تون چی احتیاج داره. بچه ها هم  انقد کادوهای جور وا جور میارن که معلوم نیس کدومش به درد معلم بنده خدا می خوره، کدومش نمی خوره. تو برو مدرسه، منم میرم گل فروشی یه دسته گل می خرم و میارم."
رفتم مدرسه و همه ی بچه ها کادوهاشونو گذاشته بودن روی میز و من هیچی نداشتم. مراسم کادو دادن و تبریک گفتن تموم شد و من تمام مدت ساکت (و طبیعتا مقداری غصه دار) چشم به در دوخته بودم. آخرای زنگ بود که در کلاسو زدن. مامانم بود. با یه دسته گل لاله. چشمای خانوم معلم برق زد. رفتن بیرون کلاس با مامانم صحبت کردن. خانوم معلم به مامانم گفته بود که اسمش لاله ست و عاشق گل لاله. خیلی خوشحال شد.
آخر سال که مامانم برا گرفتن کارنامه رفته بود، خانوم معلم بازم به خاطر لاله ها ازش تشکر کرده بود و برای مامانم تعریف کرد که لاله ها تازه مونده بودن و تو روز عاشورا همه ی گل برگاش با هم ریختن.
سال بعد ما رفتیم مشهد و وقتی برای کلاس پنجم برگشتم مدرسه ی قبلی دیگه خانوم معلم اونجا نبود.


اول دبیرستان بودم. چهره ی ناظم مون برام آشنا بود. ولی شک داشتم که همون خانوم معلم باشه. ولی ناظم تا منو دید شناخت و اومد سمتم. گفت من برا بچه های دبستان زیادی سخت گیر بودم و مامانا از من خوششون نمیومد. واسه همین اومدم دبیرستان. از مامانم پرسید و دوباره ماجرای لاله ها رو برام تعریف کرد. :)
+خانوم معلم هیچ وقت تو هیچ عیدی بهمون تکلیف نمی داد. می گفت این عیدی منه به شما :)
  • ۹۶/۰۲/۱۲
  • خانوم فاف

نظرات  (۵)

منم یه خاطر تقریبا شبیه این خاطره و البته با غصه داری بیشتر برای روز معلم اول ابتداییم دارم. می خواستم تو وبلاگم بنویسم حوصله نداشتم.طبعا اینجا هم حوصله ندارم بنویسم😆😆شاید بعدا اضافه کنم.
+ این لاله ها که همون لاله های دوم ابتداییت نیست!؟😎
پاسخ:
خیلی خسته ای 😐😐😐
خب می نوشتی دیگه!!
+این لاله هاییه که برا هفت سین امسال خریدم... وقتی خریدمشون یاد دوم دبستان افتادم. گفتم روز معلم اینجا بنویسمش😎😎
چرا رو بچه هاشون اسم دار و درخت و گل و گیاه میذارن؟!این حضرت حیات من هم اسمشو از روی این چیزا گذاشتن.
... 
بنظر میرسه شما از توییترتون اینجا کپی میکنین.اگه اینطوریه بگین ما اونجا دنبالتون کنیم.توییتر من خیلی وقته بی مصرف افتاده شاید دوباره یه حالی بهش بدم به این مناسبت! 
...
شما هم استاد میرسلیم رو اصلح میدونین!سلیقه تون داره وضعش بهترمیشه!                                      :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))) 
... 
بنظرم بجز استاد میرسلیم و آقای هاشمی طبا بقیه بیشتر حرف خودشونو میزدن مثلا درمورد اخلاق اسلامی-ایرانی میپرسیدن،جوابش این بود که "شعار روی موشک برای شکست برجام بود!" و از همین دست حرفای عجیب و نامربوط که واقعا پاسخ های شاذ و ندری بودن.علی برکه الله! 

پاسخ:
دار و درخت چیه؟!!! خب این تیپ اسما قشنگه دیگه. 
حضرت جان چطوره؟! اسمش آرنیکا بود؟! 
...
نه نه... من فقط گاهی از اینستا عکس میارم اینجا... دیگه از توییتر متن نمیارم که. اونجا خیلی سوت و کوره. چون فیلترشکن می خواد حال ندارم برم توییتر.😆😆 ولی خب آدرسش اینه ff_incognito  😎
...
در حال حاضر فقط به این فکر می کنم که روحانی رای نیاره... من واقعن از اومدن این آدم می ترسم 😐😐
...
به حرفای هاشمی طبا یکی در میون گوش دادم. زیاد در جریان نیشتم چی گفت 😎😆

سلام 
احوال؟
بنویسین! 
پاسخ:
سلاملکم :)
شاعر می فرمایند یک سینه حرف هست... ولی نقطه چین بس است.
 :)
سوره ی عصر!                    :) 
عیدتون مبارک با تاخیر! 
پاسخ:
یوهو دلم خواست اینجا بذارمش.
عید شما هم مبارک با تاخیر :)
بنویسین لطفا! 
... 
به استاد میرسلیم رای بدین!حاج آقا اینا به رییسی،خواهرم اینا به رییس جمهور و ما به استاد میرسلیم نظرمون نزدیکه.شما هم به استاد میرسلیم رای بدین!        :) 
پاسخ:
شماها چقد متفاوت و مسالمت آمیز  کنار هم زندگی می کنید!!!
عجب دموکراسی ای برقراره تو خونه تون:)))) 
+من همچنان نمی تونم به نتیجه برسم. 😦😎

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">