روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

‏وَالْعَصْرِ
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَات وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
.
.
یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا
.
.
✔ اگه دوست داشتید اینجارو بخونید :)
✔✔ اگه رمزو خواستید پیام بدید، در خدمتم :)

نویسندگان
پیوندهای روزانه

یه روز خیلی خیلی معمولی

پنجشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۵۵ ب.ظ

1.
کلش یه دیقه هم نشد... معمولن خواب برای کسی که داره می بیندش خیلی کش میاد. ولی این زود تموم شد. آخرش قبل از اینکه از خواب بپرم فهمیدم دارم خواب می بینم. تو خواب قلبم خیلی محکم شروع کرد به کوبیدن خودش به قفسه ی سینه م. از شدت تپش قلب و ترس از خواب پریدم. خیلی محکم بود. تا حالا اینجوری نشده بودم. صدای قلبمو می شنیدم. فکر کردم الانه که از هم بپاشه. ولی آروم شد.خواستم بخوابم، فکر کردم اینجوری آروم تر میشم. ولی از شدت هیجانی که هنوز باهام بود نمی تونستم بخوابم.گردنم درد گرفته بود. فکر کردم قبلن خوابای ترسناک تر از این هم دیده بودم، این اصلن ترسناک نبود... فقط یکم سرعتش زیاد بود. بعد از کلی از این پهلو به اون پهلو شدن خوابم برد.
2.
هفته ی پیش سال مامان بزرگ بود.همون هفته ی پیش زندایی پیشنهاد داد که آش خیراتی درست کنه و بیارن اینجا سر مزار شهدا خیرات کنن. از اون طرف دختر خاله هم سفره انداخته بود و برای پنج شنبه هم ما و هم اونا رو دعوت کرد. برنامه ی آش خیراتی ما بهم خورد و افتاد برای این هفته.
همه رفتیم خونه ی دختر خاله.
3.
شبِ همون روزی که مشهد زلزله اومد خانم میم ازم آدرس پستی خونه مونو خواست. براش فرستادم. گفت می خواد برای تولد مامان یه چیزی بخره و براش بفرسته. بعد از یکم مشورت قرار شد که روسری بخرن.
امروز صبح بسته رسید به دست مامان. وقتی سایز بسته ی تو دست پستچی رو دیدم فهمیدم که رو دست خوردم. قضیه خیلی از یه روسری فرا تر رفته بود.
4.
دیروز با مامان رفتیم خرید... گوجه نبود. قرار شد امروز صبح من همین اطراف برم دنبال گوجه و نون. رفتم تره بار. غلغله بود. راننده آژانس هایی که همیشه اون اطراف هستن و منتظرن یه آدم بی ماشین که کلی خرید کرده رو گیر بندازن، داشتن با هم حرف می زدن. یکی شون گفت چقدر امروز شلوغه!!!پارکینگ پایین و بالا پره ماشینه. اون یکی گفت خب حقوقا رو دادن.
فکر کردم همین ماه پیش بود که شب عیدی دست ملتو گذاشته بودن تو پوست گردو و حقوق نمی دادن. حالا این ماه چند روز از همیشه زودتر حقوقا رو ریختن.
5.
اومدم خونه. با مامان ساندویچ های ناهارو آماده کردیم و بساط پیکنیک بعد از خیرات رو هم چیدیم گوشه ی آشپزخونه و منتظر شدیم تا مهمونا از راه برسند.
6.
آش رو پخش کردیم و قرار شد بریم سمت کوه. تو مسیر دخترخاله میم زنگ زد که فردا میان خونه مون. یه گوشه ی دنج پیدا کردیم و بساطو همون جا پهن کردیم. همون برنامه های همیشگی... چرندیات گفتیم... هله هوله خوردیم... عکس انداختیم...سر و صدامون به آسمون هفتم رسید و ناهار خوردیم. فکر کردم چقدر هنوز گردنم درد می کنه. کاش یکی پیدا میشد که یکم ماساژش بده... یا اینکه حداقل کاش میشد یکم بخوابم.
7.
تازه هوا داشت رو به خنکی می رفت که یاد سفرهای قدیمی و فیلماش افتادیم. س گفت پاشید جمع کنید بریم خونه فیلما رو ببینیم دوباره. منم باهاش موافق بودم. دو تایی همه رو راضی کردیم. دیدن فیلمای 12 ، 13 سال پیش با اون تیپ ها و قیافه های داغون هر کسی رو که نه... ولی ما رو به وجد میاره معمولا.
8.
تو مسیر برگشت به سمت ماشینا یه آقایی رو دیدیم 50 به بالا. زیر انداز انداخته بود. یه میز کوچیک قابل حمل رو گذاشته بود جلوش و داشت کتاب می خوند. چندتا کتاب هم ریخته بود دور و برش. از کنارش که رد شدیم دیدم کتابای کنکور کارشناسی جلوش بود. فکر کردم همیشه دلم می خواست بیام اینجا و مثل این آقا بشینم یه گوشه یا درس بخونم یا کتاب.
9.
من با دو تا مامانا اومدم بالا تا فیلمو پیدا کنم و دوربینو وصل کنم به تلویزیون. بقیه هم رفتن بستنی بخرن که موقع فیلم دیدن بی خوراکی نمونیم.
10.
آخرین باری که فیلما رو دیده بودیم 3 ، 4 سال پیش بود. انقد خندیده بودیم که دیگه نفسمون بالا نمیومد. امروز هم دقیقن همون جوری بود وضعیت.انقد خندیدیم که نمی تونستیم بستنی ها رو بخوریم. هیچ کس یه همچین فیلمای زاقارتی نداره عمرن. سه در چهار رو از رو خود ما ساختن.
11.
مهمونی تموم شد.یه سری لباس ریختم تو ماشین. دم اذان با مامان پاشدیم دنبال کارای افطار بابا. وقتی اومدیم، خونه نبود. مامان داشت کارای مهمونی فردا رو راست و ریست می کرد.تا جایی که از دستم بر میومد کمک کردم. قلبم چند بار تیر کشید. فشارمو گرفتم. مثل همیشه رو 10 بود.ضربان قلبم هم 76 تا بود.
12.
خوابم یادم نرفته بود. ولی هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم دلیل اون ترس چی بود. یهو از ذهنم گذشت که تو این خواب سر یه لج بازی داشتم جون چند نفر دیگه رو هم به خطر می نداختم. همین بود. جون آدمای دیگه.
دلم گل گاو زبون خواست. یه لیوان برا خودم دم کردم.
13.
اتاق طبق معمول همیشه یه جوری بهم ریخته س که انگار توش بمب منفجر شده. کلی مطلب هست که باید بخونم و تو ورد واردشون کنم. ولی انقد خسته ام که امشب دیگه کاری از دستم برنمیاد.
14.
چقدر این فروردین زود گذشت...

  • ۹۶/۰۱/۳۱
  • خانوم فاف

نظرات  (۴)

یه روز خیلی معمولی من، از یه روز خیلی معمولی تو خیلی معمولی تره😆
پاسخ:
خواب دیدن و مهمونی و خرید و فکرایی که از صب تا شب ذهن آدمو مشغول می کنن، خیلی معمولی هستند که واسه همه پیش میان. :)
واسه من بعضیاش پیش نمیاد😎حالا اگه حال و حوصلش بود منم یه روز خیلی معمولیمو می نویسم😉
پاسخ:
ببینا... حالا هی یه کاری بکن که من عنوانو عوض کنم 😆😆
من میگم چه پیش بیاد چه پیش نیاد همه ش خیلی معمولیه.
اولش سر قضیه ی قلبم خیلی شوکه شدم. ولی بعد دیدم خیلی معمولیه. بر هر کسی ممکنه پیش بیاد. البته دور از جونت. اتفاق معمولی ایه... ولی در لحظه ترسناکه. 😎
الان من اکثر شبا خواب ترسناک میبینم و از خواب می پرمم جز اتفاقات معمولیه ینی!؟😆😦
پاسخ:
😨😨😨😨
هر شب این شکلی میشی؟ 👆👆
معمولیه به نظرم 😆
فقط خدارو شکر کنین که فشارتون از ده شروع میشه! 
فروردین هم بره گمشه زودتر ماه رمضون اینا بیاد.
ما رو کافه نبردین،اقلا یه بار مرد باشین کوه ببرین!
من هیحان زده م که بدونم درحال خوندن چی و وارد کردنش تو وورد هستین! 
+عجیبه که تو روز معمولیتون از پدرتون خبری نیس!
پاسخ:
آره خیلی خوبه... فقط مشکلش اینه که با این فشار نمی ذارن خون بدم. تف تو ریا البته 😎
برعکس محرم هیچ وقت دلم نمی خواد ماه رمضون بیاد. از یه ماه قبلش استرس می گیرم 😆😆 ولی وقتی تموم میشه ناراحت میشم. هیچ هم آنرمال نیستم. 😄😄
کوه که دوست نداشتی قدیما. بیا بریم همون کافه که دوست داری 😉
چیز خاصی نیست... یه سری مطلب عکاسیه که دارم می خونم و می خوام به صورت جزوه در بیارمش.
+باباها معمولا خونه نیستن. دیروز هم یه جمع خانومانه بود. اینجور وقتا هم که عمرن بابای من خونه بمونه.شب بود که اومد خونه. اتفاقن یکم هم دیر کرد که نگران شده بودم و زنگ زدیم. باید همینو می نوشتم .نه؟!! 
من وقتی نگران میشم خیلی نگران میشم. ولی وقتی خیالم راحت میشه یادم میره همین دو ثانیه پیش چقد نگران بودم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">