روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

روز نوشت های یک عدد دختر زمستونیِ عاشق بهار...

روزهای زندگی

‏وَالْعَصْرِ
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَات وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
.
.
یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا
.
.
✔ اگه دوست داشتید اینجارو بخونید :)
✔✔ اگه رمزو خواستید پیام بدید، در خدمتم :)

نویسندگان
پیوندهای روزانه

۲۴۴ مطلب توسط «خانوم فاف» ثبت شده است

امروز 28 آبانه و دقیقن دو ماه مونده تا تموم شدن 28 سالگی من!

پارسال همین موقع بود که یه روز شمار زدم تو اینستا.

از 28 آبان که شهادت امام رضا بود تا 28 دی که برنامه ریخته بودم خودمو برسونم به حرمش...

اینکه سر اون سفر چه داستانایی پیش اومد بماند...

اینکه انگار خودمو زورکی بردم مشهد بماند...

اینکه 28 سالگی من شبیه اونی که فکر می کردم نشد هم بماند...

...

امروز یاد 21 سالگیم افتادم...

یاد روزی که با یه اسم ناشناس برای پسرخاله م کامنت گذاشتم و همون کامنت که یادم نیست چی توش نوشته بودم شد یه پست تو وبلاگ پسر خاله که آخرش نوشته بود:"شاید دلیل این پست اومدن و رفتن ناگهانی دختری به اسم ستاره بود که نمی شناختمش" 

ستاره من بودم و اون نمی دونست... همون انرژی معروف... همونی که خودم نمی دونم چجوریه ولی خیلی از آدما بهم گفتن که دارمش موضوع اون پست بود..

یادم اومد چقد خرسند و خجسته بودم... یادم اومد چقد سرخوش و بی غم بودم. یادم اومد که استرس برام تعریف نشده بود...

همه چی یواش یواش از همون روزا شروع شد... بد اخلاقیام... استرسام... مریضی هایی که هر وقت رفتم دکتر بهم گفتن واسه استرسه.

تو همه ی این مدت باز خیلی ها اومدن و گفتن که ازت انرژی می گیریم... ولی من هر روز خسته تر از روز قبل بودم.

یه لحظه دلم خواست که برگردم به 21 سالگی... 

ولی بعدش منصرف شدم...

...

برای رسیدن به اینجایی که هستم زحمت کشیدم... درد کشیدم... هزینه دادم...

الانم یه وقتایی حس می کنم خسته ام... ولی بهترم...  فک می کنم خدایی که الان می شناسم دوست داشتنی تره برام.

شاید خدا هم میگه فاطمه ی 28 ساله رو بیشتر دوست دارم... با همه ی بداخلاقیاش...

.

+این همه نقش میزنم از جهت رضای تو...

+ می خوام از اربعین و سفرم بنویسم. ولی هنوز وقت نکردم...

می نویسمش... فقط روزی که نوشتمش نگید چقد دیره و فلان و اینا!😎

  • خانوم فاف

.

.

صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْهَادِی

  • خانوم فاف

اگه خدا بخواد فردا راهی میشم. مثل سال قبل و سال قبل ترش به همراه آقای پدر. با این تفاوت که امسال انفرادی نمی ریم. با کاروانیم.
نمی دونم این تجربه رو دوست دارم یا نه. فقط می دونم یه تجربه ی جدیده. مثل پارسال که برای اولین بار سفر با اتوبوس رو تجربه کردم.
تا الان همه چی با خواست من پیش می رفت. اینکه کی بریم! کجا بریم؟ کی استراحت کنیم، چقدر تو جاده راه بریم. اتنخاب موکب و ....
الان همه چی با کاروانه. یکی از دوستان که برعکس من امسال اولین تجربه ی انفرادی رفتنشه می گفت ما هر سال عین اسیرا دنبال کاروان بودیم.
از وقتی اینو گفته فکر می کنم امسال قرار اسارتو تجربه کنم.
فردا ساعت 2 بعد ازظهر از قم به طرف مرز چذابه شایدم چزابه!! 

سفر ما از صبح شروع میشه به مقصد اول قم.
نمی دونم گفتنش درسته یا نه. ولی اون اشتیاقی که دو سال قبل داشتمو ندارم. تاب موندن هم ندارم. یه حس عجیبیه.
امسال پرم از ندونستن.
خودمم نمیدونم چه بلایی سرم اومده. شاید ذوق کردنو دیگه بلد نیستم.
بساط سفرو نصفه نیمه جمع کردم.
همه چی وسط اتاق ولوعه. هر چی جمع می کنم باز شلوغه.
 من دارم میرم و پشت سرم کلی حسرت و دل پر از شوق زیارته.
امسالم میرم با کوله باری از سلام و حاجت و التماس دعا. امسال گزینه ی ساک پر از نذورات هم اضافه شده.نذر همه ی اونایی که دلشون می خواست برن و نتونستن.
انگار که امسال دارم میرم که فقط نماینده باشم.
دارم فکر می کنم اصلن نماینده ی خوبی هستم؟
درست میرسونم سلام و پیغام هاشونو؟
امسال دارم با فاطمه ای میرم که شکسته.
خسته ترین فاطمه ی همه ی این سالها رو دارم می برم با خودم.
همسفرم بابامه که دم رفتن باهاش سرسنگین شدم.
دلم سکوت می خواد. می خوام که حرف نزنم. می خوام فقط صداهای اطرافمو گوش کنم و نگاه کنم و هر جا که دلم گریه خواست راحت گریه کنم.
کاش مامانم باهام بود...
برای اولین بار یه دوست تازه موقع خداحافظی بهم گفت به سلامت بری و برگردی. اگه قرار به برگشت نبود ایشالا که ختم به شهادت باشه.
تا حالا کسی برام دعای شهادت نکرده بود...
چقدر درهم و برهم شد...
امسال دارم میرم با یه عالمه نیاز به دعای همه ی اونایی که با حسرت بهم گفتن التماس دعا...


  • خانوم فاف

تو محل یه خونه ای هست که اهالیش چند ساله 10 شب اول ماه محرم نذری میدن.

من تا حالا نرفته بودم اونجا تو این چند سال. ولی امسال چند شب رفتم... حسش خوب بود. مداحی ای که پخش می کردن. پرچمایی که زده بودن. کلن فضای خوبی بود. همه کسایی هم میومدن از اون خانواده تعریف می کردن.

نمی دونم شب چندم بود. پشت سر ما یه خانومی ایستاده بود که می گفت من حساب کردم اگه اینا هر شب هزارتا غذا بدن، میشه شبی 18 میلیون که 10 شبش میشه یک میلیاردو هشتصد!!!!!!

می گفت معلوم نیس از کجا پول میارن. بعضیا اختلاس می کنن، بعد برا اینکه پولشون پاک بشه نذری میدن :|

می گفت من که برا تبرک غذای امام حسین وایستادم...

...

..

.

ما هیچ...

 ما نگاه!!!!!

  • خانوم فاف
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۰۳
  • خانوم فاف
دیشب جایی دعوت بودیم که اصلن دوست نداشتم برم و در آخرین لحظات فقط به خاطر یه نفر تو اون جمع حاضر شدم و رفتم.
دلم نمی خواست بهش بی احترامی کنم یا یه وقت ازم ناراحت بشه.
آخر شب موقع خداحافظی همون یه نفر بدون اینکه بدونه فقط به خاطر خودش رفتم، بهم گفت وقتی می بینمت خوشحال میشم.
همین...

  • خانوم فاف

1. گفت فلانی گفته یه بار به جز شب های قدر بشینین جوشن کبیرو بخونین. اولین عبارتی که به نظرتون تکراری اومد، اون برای شماست.
روز بیست و سوم ماه رمضون بود که مفاتیحو برداشتم و پیداش کردم
یَا دَلِیلِی عِنْدَ حَیْرَتِی (۱۱)
ای راهنمایم در سرگردانی ام
یَا دَلِیلَ الْمُتَحَیِّرِینَ(۱۴)
ای راهنمای متحیران

دو شب قبل ترش، وسط مناجات امیرالمومنین وقتی رسیدم به " مَوْلاىَ یا مَوْلاىَ اَنْتَ الدَّلیلُ وَاَنَا الْمُتَحَیِّرُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْمُتَحَیِّرَ اِلا الدَّلیلُ" یادم اومد چقد سرگردونم. چقد این قسمتش شبیه حال منه.
یه گوشه نوشتمش برای دل خودم.


2. یه جمله ای هست تو آیه ی ۶۱ سوره ی بقره میگه "فَإِنَّ لَکُمْ مَا سَأَلْتُمْ" معنیش میشه "آنچه درخواست کردید مهیّاست"
داستان آیه این بود که خدا به قوم بنی اسرائیل یه غذای بهشتی میده، ولی اونا بعد یه مدت اعتراض می کنن به حضرت موسی و میگن به خدات بگو ما یه مدل غذا نمی خوایم، از همین چیزایی که رو زمین هست می خوایم. حضرت موسی بهشون میگه شما یه غذای کم ارزش رو به جای غذای بهتر می خواید؟ بعدش هم بهشون میگن "آنچه درخواست کردید مهیّاست".
یه استادی می گفت این جمله باید ذکر شما بشه. خدا نشسته ببینه شما چی می خواید ازش. همونو بهتون میده.
اگه خیر خواستید، خیر میده. اگه بد خواستید همونو میده.


3. همیشه بهش می گفتم خدایا من نمی دونم، بلاتکلیفم، سرگردونم، می بینی افتادم به چه کنم چه کنم، چیکار باید بکنم؟
حالا بهش میگم تو که می دونی سرگردونم. تو خودت در عرض دو روز دو بار بهم یادآوری کردی این سرگردونی رو.
میگم تو که می دونی دنبال راه می گردم. می دونی هر راهی که بلد بودمو رفتم. خدا میشه راهو نشونم بدی؟
من دارم گیج می زنم.

4. ماه رمضون چرا انقد زود داره تموم میشه؟

  • ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۲
  • خانوم فاف




گویند علی میزده صد وصله به کفشش
ای کاش دلِ پاره‌ی من کفشِ علی بود...






* من علیک السلام می خواهم...


  • ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۱
  • خانوم فاف

قبل ماه رمضون یه جوری شد که کامل همه چی، هیچ شد.

من موندم و هیچی... تو دلم خالی شد.
تنها نبودم، ولی تنها بودم.
دور و بری هام هوامو داشتن.... خیلی هم هوامو داشتن. ولی بازم انگار تو یه خلا بودم...

هیچ راهی جلو روم نبود.
فقط باید می رفتم تو بغل خودش، باید پناه می بردم به خودش.
من میگم خودش خواست اینجوری بشه. چون از اولش از خودش خواسته بودم.


ماه رمضون امسال شد پناه من.
شدم مهمون خدا. برای اولین بار حس کردم خدا میزبانم شده و برام سنگ تموم گذاشته.
روزای اول می رفتم یه گوشه می شستم و نگاه می کردم، روزای بعدش برا دل خودم گریه کردم، روزای بعد دعا کردم. آخرش هم خواستم که خودش بمونه برام.
دیشب تو اولین شب قدر امسال، برای اولین بار بدون استرس هر ساله و با یه دل آروم رفتم دم در خونه ی خدا.
می دونستم که می بخشه. می دونستم که دوستم داره. می دونستم که برام خیلی خوب ها رو می خواد. برای اولین بار همه رو سپردم به خودش. دعا کردم ولی دیگه لیست نبردم براش.
ته دلم سوال پیش نیومد که ینی منم می بخشه؟!
دیشب همه ش خدا بود و خدا و امیدم به خدا.
قبل ماه رمضون یه نگاه کردم به دور و برم، دیدم هیچی دور و برم نیست...



الان هست.







+ وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی
                                   *فَإِنِّی قَرِیبٌ*



+ باز کن در
که جز این خانه مرا نیست پناهی


+ اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج 


+ اللهم ارزقنا کربلا


+ حاجاتتون روا

+ برای منم خیلی دعا کنید که خیلی بهش نیاز دارم.


.


  • ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۴
  • خانوم فاف


.

.

.

.

.

+ اینکه خرداد باشه و هر روز هوا ابری باشه و باد و بارون نمی دونم نرماله یا چی! ولی من که این هوا رو عاشقم و سیر نمیشم ازش. اونم بعد یه اردیبهشت پر بارون

++خدایا شکرت

+++ اینا همه ی گلدونامون نیست. بازم داریم 😊

++++امسال بهار سنگ تموم گذاشته. الکی که عاشقش نشدم 😉

  • ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۸
  • خانوم فاف